از درون جامعه

بالاتر از سياهي رنگي هست؟

آسيه اميني
asieh.amini@gmail.com



نه نامش را خواهم گفت، نه نام شهرش را. چه فرقي هم مي‌كند؟ زهره باشد يا مرضيه يا فريده؟ در مشهد باشد يا جهرم يا ساري؟
او زني است مثل همة زن‌هاي ايراني. در چارچوبي كه قانون برايش تعريف كرده مي‌گنجد، و در همان چارچوب هم مجازات مي‌شود.
نگران است و پريشان از اينكه خانوادة مردي كه به‌دست او به قتل رسيده، با رسانه‌اي شدن ماجرا، خشمگين شوند. مي‌ترسد. از همه‌چيز مي‌ترسد. مي‌گويم: «مگر بالاتر از سياهي هم رنگي هست؟» نگاه اميدوارش را به من مي‌دوزد. حرفم را پس مي‌گيرم: «شايد هم هست!»

امروز كه اين گزارش را مي‌نويسم يا به عبارتي، روايت‌گر داستان زندگي زني ديگر مي‌شوم كه قصة زندگي‌اش با حكمي سياه و تلخ ـ «اعدام» ـ پايان مي‌يابد، هنوز نمي‌دانم آيا همة كساني كه ما نگارنده يا خوانندة روايت آنانيم، اگر جاي ما بودند، چون ما به دادرسي مي‌نشستند؟ و ما نيز اگر جاي ايشان بوديم، آيا چون آنان كمر به قتل بني‌بشري مي‌بستيم يا تن به قضاي ناخواستة تقدير مي‌سپرديم؟ نمي‌دانم، واقعاً نمي‌دانم! و آنچه امروز از آن مي‌نويسم بسي بيشتر از دو روايت پيشين يعني زندگي «عاطفه» و «ليلا» رنجم مي‌دهد چرا كه اين بار جاني در ازاي جاني ديگر طلب مي‌شود.

مردي به ضرب چاقو به قتل رسيده و همة شواهد نشان مي‌دهد كه به عمد. اما آن سوي خون و چاقو، زني منتظر ايستاده كه مدعي است بهاي خونش شرافتي است كه آن را نباخته، نبخشيده و نيز نفروخته است.
گرماي تموز، تيغي است كه پوستت را مي‌كَند. در ماشيني نشسته‌ام كه راننده‌اش مي‌گويد حتي كولر ماشين هم تاب تحمل حرارت جاده را ندارد!
مي‌روم و بهانة رفتنم فقط تكه‌اي كاغذ است. يك حكم، حكم اعدام، اعدام يك زن! بيش از اين اگر مي‌خواهيد، نمي‌توانم گفت. به او قول داده‌ام، به او و خانواده‌اش.
حكم را بارها و بارها از كيفم بيرون مي‌آورم و مرور مي‌كنم. هر بار مي‌خواهم كشف تازه‌اي از آن بيرون بكشم. اما نمي‌شود. صريح است، صريح و قاطع. ديوان عالي كشور نيز حكم دادگاه بدوي را تأييد كرده و بالاتر از آن، اذن اعدام نيز به‌طور مشروط صادر شده است.

قصاص!
«با توجه به محتويات پرونده و ملاحظة گزارش‌هاي اوليه از محل رختشوي‌خانة بيمارستان و با مداقه در اظهارات و گفته‌هاي متهمان و عكس‌هاي مقتول و با عنايت به برگ معاينة جسد و ضربات متعددي كه به بدن الف. واقع شده، رأي دادگاه مبني بر قصاص نفس خانم م. ع. فرزند ل. در رابطه با قتل عمدي الف. ي. طبق بند الف مادة 26 قانون آيين دادرسي كيفري ابرام مي‌گردد. مشروط بر اينكه تقاضاكنندگان قصاص سهم‌الدية صغير را به‌گونه‌اي معتبر تضمين نمايند (وحدت روية شمارة 31ـ20/8/65) كه اين امر در دادگاه مغفول مانده و اعتراض در اين خصوص غيرموجه و صحيح نمي‌باشد.»

پشت پرده: خشونت خياباني
پانزده‌ساله بود كه شوهرش دادند. خودش مي‌گويد: «خانواده‌ام تحقيق كافي نكرده بودند. او معتاد بود.» بعد از ازدواج خيلي زود زندگي‌شان به سمت آنچه از زندگي همة معتادان مي‌دانيد رفت.
خانه‌اي كه زير سنگيني دود مي‌رود، به‌ندرت مي‌تواند در خود گياه مهر بپروراند. با اين‌همه، چه مي‌توانست كرد دختركي پانزده‌ساله با مردي كه دست بزنش سنگين بود و لحن آمرانه‌اش ترساننده!
اين زندگي هم مثل همة نمونه‌هاي ديگرش كه مي‌شود در صفحة حوادث روزنامه‌ها پيدا كرد به سرانجامي نرسيد. م. ع. از همسرش پس از تولد دو فرزند جدا شد. اعتياد محرز بود و حضانت بچه‌ها به مادر سپرده شد.
م. برگشت پيش پدر و مادرش تا با آنها دوباره به زندگي برگردد. مي‌گويد: «كار مي‌كردم. آرايشگاهي داشتم و زندگي‌ام مي‌چرخيد. تا اينكه سروكلة ح. پيدا شد. مشكلم با او از مزاحمت‌هاي خياباني‌اش شروع شد، در حدي كه يك بار حتي مجبور شدم با سنگ به شيشة ماشينش بكوبم و آن را بشكنم. با ماشين تعقيبم كرده بود. من برادرهاي غيرتي دارم. آبرو داشتم. مي‌ترسيدم. اينجا محيط كوچكي است. همه همديگر را مي‌شناسند.»
اما اين خشونت‌هاي خياباني، پشت پردة صحنه‌اي است كه كاركنان بيمارستاني در يك شهر شمالي، در روز 19 اسفند 79 شاهد آن بودند.

شهري كه سه سال پيش را از ياد برده است
حدود يك‌ونيم بعدازظهر به شهري مي‌رسم كه م. ع. در آن زندگي مي‌كرده است. وقتي سراغ او را از زندان مركز استان گرفته‌ام، در كمال تعجب شنيده‌ام كه به‌خاطر مرگ فرزند 12 ساله‌اش به مرخصي رفته است.
تمام راه به اين فكر مي‌كردم كه وقتي فاجعه در خانه‌اي را مي‌زند، با همة خدم و حشمش وارد مي‌شود، يكي پس از ديگري!
در شهر، كمتر كسي اين زنداني محكوم به اعدام را به‌خاطر مي‌آورد.
مرد روزنامه‌فروش اداره‌اي را روبه‌روي دكه‌اش نشانم مي‌دهد: «از آنجا بپرس! ادارة اطلاعات است.» با تعجب به او نگاه مي‌كنم. نياز دارم كه در وراي مناسبات اداري و انتظامي، حرف‌هاي مردم را بشنوم.
بعد از پرس‌وجوي فراوان، بالاخره مردي در يك رستوران نشاني از خانوادة م. ع. مي‌دهد، جايي در حوالي جنوب شهر.
با يك ماشين دربست راهي مي‌شوم. نشاني درست نيست. اما در محله‌هاي جنوبي، مردمي كه كنار در خانه‌هايشان عصرهاي كش‌دار تابستان را مي‌جوند، حادثه‌اي مثل قتل يك مرد به‌دست يك زن بيوه را بيشتر به ‌ياد مي‌آورند. آنها نشاني دقيق‌تري مي‌دهند و اين بار آن كوچة تنگ كنار مسجد همان است كه دنبالش بودم. دروازه‌اي در بن‌بست، نشان خانة م. ع. است.
منتظر مهمان نيستند، آن هم در بعدازظهر داغ يك روز تيرماه. با كمي ترديد به گفته‌هايم گوش مي‌دهند. هرچند كه رسم ديرين مهمان‌نوازي را از ياد نمي‌برد و به داخل خانه فرا مي‌خوانندم.

زمان مي‌برد تا باور كنند آنچه خواهم نوشت تنها براي ياري آنهاست وگرنه بود و نبود يك خبر، در سيل اخباري كه بوي خون و طناب مي‌دهند، چنان برايم حياتي نيست كه 380 كيلومتر راه را براي شنيدن آن زير تيغ تموز طي كنم.
توضيح مي‌دهم كه چرا آمده‌ام و در همة اين مدت، م. چشمانش را به زمين دوخته است و پاسخ‌هايم را كوتاه و آرام مي‌دهد.
مرد ميانسالي در خانه است كه خود را دايي م. معرفي مي‌كند و او هم ظاهراً ترجيح مي‌دهد كه دايي‌اش به جاي او پاسخگوي چراهاي بي‌پايان من باشد.

 اول از پسرت بگو، چرا و چطور از دنيا رفت؟
○ بعد از اينكه به زندان افتادم، بچه‌هايم پيش مادرم بودند. شوهرم آمد و گفت مي‌خواهد آنها را ببرد. مادرم ترسيد و بچه‌ها را داد. بعد از عيد امسال در زندان شنيدم كه پسرم با گازگرفتگي مرده است.

 پزشكي قانوني اين مسئله را تأييد كرد؟
○ ... (سكوت). فقط اين را مي‌دانم كه دوست نزديك پسرم مي‌گويد او اين اواخر همه‌اش مي‌گفت خسته شده‌ام، دوست دارم بميرم.

 چندساله بود؟
○ 12 ساله.

 دخترت كجاست؟
○ پيش پدرش.

 مگر نمي‌گويي معتاد است؟
○ چرا، ولي چكار كند؟ من چكار كنم؟ الان هم مرخصي‌ام را تمديد كرده‌ام! پيش كي بماند؟ دو سال بعد از زنداني شدن من، پدرم هم فوت كرد.

 دخترت چندساله است؟
○ 15 ساله. هر روز زنگ مي‌زند و گريه مي‌كند كه بيا مرا ببر! اما مگر مي‌توانم؟!

 اشتباه كردي، قبول داري؟
○ بله، قبول دارم. ولي الان اين را مي‌گويم. آن روزها فكر اين چيزها را نمي‌كردم. تنها چيزي كه به آن فكر مي‌كردم اين بود كه خودم را بكشم و خلاص شوم. فكر مي‌كردم اگر بميرم بهتر از بي‌آبرويي است. شايد براي همين هم توانستم او را بكشم. وگرنه الان كه فكرش را مي‌كنم حتي نمي‌توانم تصور كنم كه آدم كشته باشم! ولي آن روزها...

 اگر برگشتن به گذشته اذيتت نمي‌كند، مي‌خواهم ماجرا را از زبان خودت بشنوم.
○ همه ‌چيز در حكم آمده. همه همان‌هاست.

 بله، ولي مي‌خواهم خودت بگويي.
○ ح. مزاحم خياباني من بود. راه و بيراه سبز مي‌شد و مي‌گفت بايد با من بيايي، وگرنه آبرويت را مي‌برم. تهديد مي‌كرد. حتي مي‌گفت برادرت را مي‌كشم... اما من به او اعتنا نمي‌كردم. همان‌طور كه گفتم، يك بار هم عصباني شدم و با سنگ به شيشة ماشينش زدم.

 اين ح. چه‌جور آدمي بود؟
○ راننده بود. فقط همين را بگويم كه وقتي در زندان بودم، باور كنيد بيشتر زناني كه به جرم فساد به زندان آورده مي‌شدند، با او ارتباط داشتند!
يك روز براي تيروئيدم به بيمارستان رفته بودم. خودم دفترچه بيمه نداشتم و دفترچة دوستم همراهم بود. بيمارستان شلوغ بود. توي صف بودم كه مردي جلو آمد و خودش را الف. ي. معرفي كرد و گفت كه از دوستان برادرم است.

 خودت نمي‌شناختي‌اش؟
○ نه، گفت كه كارمند بيمارستان است و براي اينكه معطل نشوم مي‌تواند دفترچه‌ام را زودتر ببرد و كارم را جلو بيندازد. دفترچه را به او دادم. رفت داخل اتاق. وقتي برگشت گفت فهميده‌اند كه دفترچه مال خودت نيست و آن را نگه داشته‌اند. برگرد خانه و دو روز بعد بيا.
رفتم خانه و دو روز بعد برگشتم بيمارستان. وقتي كه ديدمش گفت رئيس بيمارستان دارد ناهار مي‌خورد و من مي‌توانم تو را پيش او ببرم. حرفش را باور كردم و دنبالش راه افتادم. وارد اتاقي شديم و پيش از آنكه بفهمم چه اتفاقي دارد مي‌افتد، مرد قوي‌هيكلي دستش را روي دهانم گذاشت و لباس‌هايم را از تنم بيرون آورد. او ح. بود و من آنجا دانستم كه آنها با هم دوست‌اند.
از من عكس گرفتند، با بدن نيمه‌برهنه. بعد رهايم كردند و تهديد كه: «حالا مجبوري با ما كنار بيايي!»

دو ماه برزخي
از آن روز تا روز 19 اسفند 79 دو ماه فاصله بود. م. مي‌گويد: «تمام آن دو ماه به كشتن خودم فكر مي‌كردم. فكر مي‌كردم راحت مي‌شوم از بي‌آبرويي و ترس. زندگي‌ام سياه شده بود. هر لحظه فكر مي‌كردم آنها عكس‌ها را چاپ مي‌كنند و به مغازة برادرانم مي‌اندازند! مهم‌ترين تهديدشان همين بود. مي‌گفتند عكس‌ها را در شهر پخش مي‌كنيم و آبرويت را مي‌بريم.
خانم، اينجا شهر كوچكي است. همه همديگر را مي‌شناسند. بي‌آبرويي بزرگي مي‌شد. ديگر فكرم كار نمي‌كرد. التماسشان كردم. اما آنها فقط يك شرط گذاشته بودند و آن هم تن‌فروشي من بود.

روز قبل از حادثه الف. با من تماس گرفت و گفت بيا عكس‌ها را بهت پس بدهم. درست است كه من براي ح. كار مي‌كنم ولي از او زرنگ‌ترم و فيلم‌ها را از دوربين درآورده‌ام. بيا مي‌خواهم آنها را به تو پس بدهم. قسمش دادم و گفتم با خودم قرآن مي‌آورم. به قرآن قسم بخور و با آبروي من بازي نكن. قول داد.
اما روز بعد، چون به‌شدت از آنها مي‌ترسيدم و مشكوك بودم، از شاگردم اريوان كه يك دختر عراقي است خواستم كه با من بيايد. يك شيشه اسيد لوله‌بازكني هم به او دادم كه اگر ديد من با الف. درگير شدم، به او بپاشد تا ما فرصت فرار يا دفاع داشته باشيم. دو چاقو هم براي احتياط همراهمان برداشتيم.»

 فكر نمي‌كرديد اينها برايتان دردسر مي‌شود؟
○ من اصلا ً فكر نمي‌كردم. آن‌قدر ترسيده بودم كه شب و روز كابوس مي‌ديدم. مثل ديوانه‌ها شده بودم. فكر مي‌كردم بدتر از وضعيتي كه دارم چيزي نيست. فقط آن فيلم عكاسي را مي‌خواستم و هيچ‌ چيز ديگري برايم مهم نبود.

 اريوان چند سالش بود؟
○ 16 سال.

 خودت هم 25 سال؟
○ بله. ما رفتيم سر قرار، يعني رختشوي‌خانة بيمارستان، محل كار الف. اما برخلاف انتظارم ديدم او به‌جاي اينكه به قولش عمل كند، رفته به سمت شاگردم و به او پيشنهادهايي مي‌دهد. ديگر نفهميدم چه شد. به او حمله كردم و چاقو كشيدم. اريوان اسيد را به سمتش پاشيد كه روي خودمان هم پاشيده شد. گلاويز شديم و من چندين ضربه به او زدم. اريوان هم از پشت به او زد و...

 ... (سكوت و بهت من).
○ ... همين ديگر. وقتي ما را گرفتند، همة ماجرا را تعريف كردم. اما فيلم‌ها پيش ح. بود و او آنها را از بين برده بود. هيچ مدركي براي اثبات حرف‌هايم نداشتم و ما محكوم شديم.

 ح. چه شد؟
○ او را هم گرفتند. از روي حرف‌ها و شكايت ما. اما من نه شاهدي داشتم و نه مدركي. فقط مسئلة مزاحمت‌هاي خياباني او قابل اثبات بود كه سه ماه حبس برايش بريدند.

 حالا چكار مي‌كند؟
○ شنيده‌ام برگشته سر كارش.

 چه كاري؟
○ راننده است.

 اريوان چه؟
○ زنداني است.

 خانواده‌اش كجا هستند؟
○ طبق حكم دادگاه، اگر او سهم ديه‌اش را بدهد آزاد مي‌شود. خانواده‌اش بعد از تغييرات عراق، به كردستان برگشتند تا شايد بتوانند پولي جور كنند و او را از زندان آزاد كنند. اما آنها خيلي فقيرند و از وقتي رفته‌اند هنوز خبري نشده است.

 سهم دية اريوان چقدر است؟
○ هشت ميليون تومان كه با پرداخت يك‌سوم آن هم مي‌تواند از زندان آزاد شود... خانم، مي‌توانيد براي او كاري كنيد؟ او واقعاً بي‌گناه است. به‌خاطر من آمد و براي كمك به من درگير شد. زندان براي او خيلي بد است. او خلافكار نبود. خيلي دختر ساده‌اي است. الان سه سال است كه زنداني است و تا پول ديه‌اش را ندهد آزاد نمي‌شود.

اعدام يا ديه!
زهره ارزني حقوقدان كه پروندة م. ع. را براي مشاوره مطالعه كرده است مي‌گويد: «از نظر حقوقي، همة راه‌ها طي شده و م. حتي نياز به وكيل ندارد.» وي در توضيح اين مطلب مي‌گويد: «بند ب از مادة 206 قانون مجازات اسلامي تصريح مي‌كند كه "در مواردي كه قاتل عمداً كاري انجام دهد كه نوعاً كشنده باشد، هرچند كه قصد كشتن فرد را نداشته باشد، قتل عمد محسوب مي‌شود."
در اين پرونده هم قتل، به‌خاطر وجود آلت قتاله همراه اين خانم، از نظر حقوقي "با قصد قبلي" تعريف مي‌شود. اما اينكه ايشان در چه شرايطي به آن درجه از اضطرار و اجبار رسيده كه به‌خاطر جلوگيري از آبروريزي با مقتول اتمام حجت كرده جاي بحث دارد. شايد ايشان فقط براي تهديد يا احتمالا ً براي دفاع از خودش اين ابزار قتل، يعني چاقو و شيشة اسيد را همراه برده باشد. اما اينها براي اثبات غيرعمد بودن قتل طبق قوانين جمهوري اسلامي (مادة 206 قانون مجازات اسلامي) كافي نيست.» ارزني تنها راه كمك به اين فرد را رضايت اولياي دم مي‌داند: «اولياي دم مي‌توانند رضايت غيرمشروط بدهند يا به‌خاطر رعايت صغار (مقتول سه فرزند چهارده، يازده و پنج‌ساله دارد) با گرفتن سهم ديه رضايت بدهند.»

از سال گذشته تا امسال، با افزايش نرخ تورم، دية مرد مسلمان از 22 ميليون تومان به 25 ميليون تومان افزايش يافته است. اينها را دايي م. ع. مي‌گويد. او معتقد است تمام راه‌هاي حقوقي و قانوني طي شده و خانوادة مقتول كه خانواده‌اي اسم و رسم‌دار و آبرودارند، حاضر شده‌اند در ازاي قصاص م. ع. دية مقتول را دريافت كنند. آنها م. ع. را نبخشيده‌اند. اما شايد ريختن خون او را هم تسلاي دل خود نمي‌دانند؛ از اين رو، با پرداخت ديه‌اي به مبلغ روز دية مرد مسلمان موافقت كرده‌اند.
از مشاور حقوقي پرونده مي‌پرسم: «شما با خانوادة مقتول هم ديدار داشته‌ايد؟» مي‌گويد: «خير. من با خانم م. ع. (قاتل)، مادر و يكي از بستگانش ديدار كرده‌ام و آنها هم اعلام كرده‌اند كه توان پرداخت ديه را، كه تنها راه نجات اين زن از اعدام است، ندارند.»

آن روي سكه
وقتي به شهر نه‌چندان وسيعي كه اين پرونده به آن مربوط مي‌شود رسيدم، پيش از قاتل، سراغ از مقتول گرفتم. او در آن شهر فرد شناخته‌شده‌اي نبود و شايد مرگ، با چهرة سرخ و سياهش، مردم را با نام او آشنا كرد.
متأسفانه، به‌دليل شرايط خاص پرونده و حساسيتي كه در نوع انتقال خبر آن وجود دارد، امكان ديدار با خانوادة مقتول را نيافتم. اما شنيده‌ها از خانواده‌اي آبرودار و پدر و مادري موقر حكايت مي‌كردند.
شادي صدر، مدير مؤسسة «راه توانمند زيستن» كه اين پرونده از سوي كميسيون حمايت از زنان و كودكان قوة قضاييه به آنها ارجاع شده، نيز از صورت نگرفتن ملاقات با خانوادة مقتول مي‌گويد: «متأسفانه خانوادة خانم م. ع. اعتقاد داشتند كه اين ملاقات‌ها ممكن است باعث وخيم‌تر شدن پرونده شود.»

مرگِ منتظر!
م. تا دم در بدرقه‌ام مي‌كند. چادر سياهي به سر كرده است. در هرولة يأس و اميد مي‌گويد: «فكر مي‌كنيد بشود كاري كرد؟»
سعي مي‌كنم نگاهم دلگرمش كند. مي‌گويم: «من مي‌نويسم. اگر حرف‌هايت محكمه‌پسند و قابل اثبات نيستند، مردم هم بخشنده‌اند و هم بخشاينده. به ياري آنها مي‌شود اميد داشت.»
وقتي برمي‌گشتم، مرگ با طنابي در دست سر آن كوچة بن‌بست منتظر ايستاده بود. نمي‌دانم و از شما مي‌پرسم: آيا مي‌شود طناب را از دست مرگ به ‌در آورد؟■































 

[ Movable Type ] + [ Persian Tools ]