1
از آن عرشة شكسته
تنها دو سه خط برجا ماند
نبشته بر گوشة دستمالي نمناك
نشسته در بطري تنگي
كه مست نميكند
جز مرا اينك
كه منتظرم
در سواحل دلتنگ هر كجا.
2
ـ چه صيد كردهاي در ترانة تورت ماهيگير؟
ـ آفتاب ناسروده صيد كردهام.
ـ در زنبيل بزرگت چه پنهان داري چايچين؟
ـ پلاس برگهاي نارسم را به خانه ميبرم.
ـ برنجكار!
گيسوان شاليات را به چند ميفروشي؟
به رنج ميفروشم عمر زالوزدهام را.
ـ كجا ميبري آوازهاي البرز را چشمهكيله؟
ـ پاچين دردهام را به شبنشيني خزرماه ميبرم
دور شو از من!
شاعرسنگ كوچك بيتاب،
سيل در راه است.
3
فعل معلومي است:
«دوستت دارم»
كه حرف ندارد؛
حرف اضافه.
دوستت دارم!
و تو كه نباشي،
مصدري ميماند و من
ـ كه فاعلي بيخاصيتم ـ
و حرفهاي اضافه دوروبرم را شلوغ ميكنند.
من از «شدن» بيزارم
«شدن»، يعني تو نيستي
و صرف ميشود زمان حال
در فعلهاي بيقاعدهاي
كه فقط
با مرگ و مير و كشتن و رفتن
جمله ميشوند.
شدن، پايان جملههاي مجهولي است
كه جاي دفتر شعر من
روزنامهها را سياه ميكنند.
من از «شدن» بيزارم.
دستور زبان مادري
به چه كارم ميآيد
وقتي كه مفعول ـ يعني تو ـ
اصليترين كنندة شعر است؟
با يا بي حرف اضافه
بيا!
من گرسنهترم به شعر
تا نوشتن از گزارش يك اعدام.
4
واژههاي سرد برهنه
دراز كشيدهاند
بر ملحفههاي سپيد.
روزهاي زيادي است كه دفتر داغي منتشر نكردهام.
ماه منتظر
اشكهاش را پاك ميكند.
با احتياط
چنان كه شعري بيدار نشود،
شب را روي سرم ميكشم.
5
قاچاق ميكنم واژهها را
از كويريترين ترانههاي بي تو غريب
ميگذرم
از فلات حرفهاي نگفته
درههاي خط فاصله
كوههاي نقطهچين
قاچاق ميكنم واژهها را
و ممنوعترين عاشقانه را براي تو ميسرايم.
6
روياهاي زني سيساله را مينويسم
كه روزها پيراهن گشاد تنهايياش را ميپوشد
و ميرقصد
با ترانهاي كه خود سروده است.
و شبها كوك ميزند سوراخهاي ستاره را
روي دامن شب
تا مگر
رفو شود
شكاف عميقي كه بين او و روياهاي همين ده سال پيش
افتاده است.
در تمام سالهايي كه احساس نوزده سالگي با من بود،
هميشه كسي در گوشم ميگفت: راه را درست آمدهاي.
اما
امروز كه فالگير از كف دستم به گريه افتاد
و خوابهاي كودكي به چشم غريبه نگاهم كردند
دانستم
كه قرار من با عشق چيز ديگري بود.
اينهمه راه را نيامدهام كه بگويم چه سخت گذشته
است بر زني
كه بعد از نوزده سالگي
تركش كرده است عشق
مثل تو
كه ترك كردهاي مرا.
آمدهام روياهاي سي ساله كودكي را بنويسم
كه هر شب زني را به خواب ميبيند
كه ميرقصد با ترانههاش
تاب ميخورد بر بال ماه
و هر ستاره
فانوس دريايي عشقي است كه در حوالي او لنگر
انداخته است.■