ادب

فروغِ بي‌دروغ، فروغِ بي‌نقاب




 اوّلين تپش‌هاي عاشقانة قلبم (نامه‌هاي فروغ فرخزاد به همسرش، پرويز شاپور)
 به كوششِ كاميار شاپور و عمران صلاحي  انتشارات مرواريد  چاپ اول، 1381

اولين تپش‌هاي عاشقانة قلبم مجموعه‌اي از نامه‌هاي عاشقانة فروغ فرخزاد است به پرويز شاپور. اين نامه‌ها، كه خصوصي‌ترين حالات فروغ را در تنهايي‌هايش برملا ساخته، به خواننده امكان مي‌دهد تا از نماي نزديك‌تري به فروغ نگاه كند و او را مستقيم و بي‌واسطه به شانزده سالگي فروغ مي‌برد؛ به تنهايي‌هاي مضاعف خاص او كه هيچ‌كس از آنها خبر نداشته؛ به تب و تاب‌هاي عاشقانة دختري پراحساس و شلوغ؛ به قلمرو خصوصيِ وجودي سراپا زنانه، با غم‌ها، شورها، تجربه‌ها و دشواري‌هاي روزمرة زنِ ايراني. اين‌بار فاجعه اينجاست كه فروغ نوجوانِ احساساتي ـ همچون اغلب دختران در اين سن و سال ـ عاشق مردي شده است از سنخِ مردانِ تاريخِ سلطة مذكر؛ آن هم چه عشقي: ديوانه‌وار و افلاطوني! و ما كه همواره با فروغِ شاعرِ روشنفكرِ اسطوره‌ايِ پس از تولدي ديگر مأنوس بوده‌ايم، باورمان نمي‌شود و حسابي جامي‌خوريم.
ذهن، در مواجهه با اين پديدة تراژيك، خطاهاي ذهني شيفته‌وارش را به‌تدريج اصلاح مي‌كند. يكي از آنها همين دريافتن عشق فروغ به پرويز شاپور است. ذهنِ اسطوره‌‌پرداز، با كلي‌نگري و پرسش نكردن از جزئيات و دقيق نشدن در لحظه‌هاي زندگي، گمان مي‌برده كه فروغ، پس از رهايي از اسارت پدرسالاري، در چارديواري خانه/ ازدواجِ ناگزير محبوس بوده و از اسارتي به اسارت ديگر قدم گذاشته و سپس با جدايي جسورانه‌اش عليه اين اسارت مضاعف عصيان كرده و آزادي زنانة محض را به تجربة زيستي خود درآورده است. حتي مجموعه‌هاي ديوار و اسير و عصيان نيز بر اين ساخت ذهني اسطوره‌اي صحه گذاشته‌اند. به همين دليل، تصور رابطة عاشقانه فروغ و پرويز شاپور، آن هم به اين شكل يك‌سويه و در سطح اين رمانتيسمِ پرسوز و گداز، براي خواننده تقريباً محال و بسيار دور از واقع است.
ذهنيت اسطوره‌گر، به‌دليل بازيافتن آرمان‌هاي سركوب‌شدة بشري در ساحَت اسطوره، همه‌چيز را مجرد مي‌بيند نه در يك ارتباط تنگاتنگِ همه‌جانبه و ديالكتيكيِ عين و ذهن و جامعه‌شناسي و روان‌شناسي شناخت. چنين ذهنيتي شخصيت مورد نظر خود را از تمامي روابط تاريخي‌اش منفك مي‌كند و گمان مي‌برد كه اعتراض جزء ذاتيِ سرشت فروغ فرخزاد بوده است و او از آغاز به‌صورت خودبه‌خود و درون‌جوش عليه تمامي قيود عصيان كرده است. از اين است كه پي‌آمدگان القاب ستايش‌آميزي نظير پريشادخت شعر، فرشتة عصيانگر، شاعر شورشگر و... به او داده‌اند. در حالي‌كه مطالعة اين نامه‌ها نشان مي‌دهد كه فروغ، با تجربة زمينيِ عشقي متعارف، به مرحلة اعتماد و جرئت و گستاخي و عصيان مي‌رسد. تا پيش از ورود عشق، او نيز همچون ديگران سلطة ناگزير خانواده و محيط پدرشاهي را ـ به‌طوع يا به‌اكراه ـ پذيرفته بوده است. اما با تجربة عشق، نخستين گام‌ها را به‌سوي شهودِ حقيقت، كشف خويشتن و شناخت جهان پيرامونش برمي‌دارد. نامه‌هاي اولية او به پرويز شاپور بازتاب كامل عشق پرشور و سودازدة نوجواني 16 ساله است با همة خيال‌پردازي‌ها و شعارگونگي‌هاي ويژه‌اش:

من بدون تو حتي يك لحظه هم نمي‌توانم زندگي كنم... و احساس مي‌كنم كه بجز تو هيچ‌كس ديگر را نمي‌توانم دوست داشته باشم. (ص 39)
آيا وجود تو خود به تنهايي براي من سعادت بزرگي نيست؟ و آيا زندگي در كنار تو كمال مطلوب من نمي‌باشد؟ (ص 99)
يك شب من عروس مي‌شوم و تو داماد و بعد هم... ديگر بقيه‌اش را خودت حدس بزن راستي خيلي خوشبختيم. (ص 121)
من كاملاً از حيث فكري در اختيار تو هستم هرچه بگويي با جان و دل اجرا مي‌كنم. (ص 122)

فروغِ 16 ساله با صراحت و صميميتِ تمام هرچه را كه در جان شيفتة دخترانه‌اش هست مي‌نويسد. به عروس شدن، به زندگي روزمره، به بچه‌دار شدن فكر مي‌كند. با شور و اشتياق از تزيين خانه‌اش سخن مي‌گويد، كم‌وبيش مثل تمام تازه‌عروس‌ها. مي‌بينيم كه، در اين نامه‌ها، هيچ تفاوتي ميان فروغ و دختران هم‌سال او در ابراز احساسات و عواطف و آرزوها نيست. مثل همة دختراني كه دوران نامزدي را مي‌گذرانند، ياد بچه كه مي‌افتد، اشك در چشم‌هايش جمع مي‌شود:

پرويز جانم همين الان كه ياد بچه افتادم اشك توي چشمم حلقه زد خداي من آن روز كه من و تو بچه‌اي داشته باشيم و با او از صبح تا شب بازي كنيم كي مي‌رسد؟ حتي اين خيال قلب مرا مي‌فشارد تو نمي‌داني من چه‌قدر دلم مي‌خواهد يك دختر چاق و سالم داشته باشم برايش لباس بدوزم عروسك بدوزم او را به گردش ببرم او را روي سينه‌ام فشار بدهم. (ص 63)

فروغ، چون دختران هم‌سن و سال خود، شعارهاي عاشقانة تند و آرمان‌گرايانه مي‌دهد: تا آخر عمر با هم بودن، به هم وفادار بودن، خوشبختي ابدي... حتي مي‌خواهد براي بچه‌اش بهترين مادر باشد. گمان مي‌برد در فقدان چنين مادري، خودش حتماً همان مادري خواهد شد كه مي‌پندارد، درست برعكس مادر خودش:

در حقيقت اين خانه براي من مدرسه‌اي‌ست و من در اينجا درس تربيت كودك را فرا مي‌گيرم. (ص 63)

عشق از خيال مي‌آيد. براي همين عاشق مي‌پندارد كه به هر كاري قادر است. مي‌تواند كوه بيستون را جابه‌جا كند. مي‌تواند تا آخر عمر در كنار معشوق زندگي كند و خوشبخت باشد. گمان مي‌برد بدون او حتماً مي‌ميرد. اين حرف‌ها همه از جنس عشق است، يعني از جنس خيال؛ نه از جنس واقعيت. به همين خاطر است كه رنگ و بوي شعار به خود مي‌گيرد. در عين حال، همين ورود شيداگونه به عالم خيال و عشق، و تداوم غيرصوري و سرشار از صميميت آن، به‌تدريج فروغ را از يك دختر عاديِ گرفتار در دايره‌هاي مجازي خارج مي‌كند و به دوران جديدي از زندگي مي‌بَرد كه بسترساز دگرديسي و انقلاب وجودي اوست. نامه‌نگاري‌هاي فروغ نخستين گام‌هاي كوچك او را به‌سوي عصيان و شكستن قيدها شكل مي‌بخشند و به او قدرت ايستادگي در برابر آداب و رسوم خفقان‌آور خانواده، سنتِ سنگ‌شده و غيرانساني، و عرف‌هاي ناهنجار و ضد زن محيط اجتماعي را مي‌دهند.
دقيقاً معلوم نيست كه فروغ از چه سالي شروع به شعرگفتن كرده است. خودش در نامه‌اي در 20 سالگي مي‌گويد:

حالا 20 سال دارم... يك سال است كه به‌طور مداوم شعر مي‌گويم... و سه سال است كه اصولاً شاعر شده‌ام، يعني روحية شاعرانه پيدا كرده‌ام.

اگر اين تاريخ را بپذيريم، ثابت مي‌شود كه فروغ پس از تجربة عشق به شعر روي آورده و، به تعبير خودش، روحية شاعرانه پيدا كرده است. به يك اعتبار، مي‌توان اين‌طور گفت كه، در جريان سيال و پيوستة «خواندن» شعر، به عشق برخورده، و عشق، فوارة «سرودن» شعر را در وجودش به جوشش درآورده است. رب‌النوع عشق، نيروي تخيل و احساس و شور زندگي را در او بيدار كرده و اينها با هم او را به سوي سرزمين شعر رانده‌اند. درست مانند اغلب دختران جوان كه، با نخستين جوانه‌هاي عشق بر شاخه‌هاي بلوغ، شعر و شعرخواني و تقليد از شاعران و شعرهايشان و نگارشِ احساساتِ فوراني و شيداگونه‌شان هم آغاز مي‌شود؛ و فروغ هم از اين قاعدة كلي مستثنا نبوده است. تفاوت فروغ با هم‌نسلانش پس از ازدواج آشكار مي‌شود.
معمولاً عشق وقتي به ازدواج مي‌انجامد، قاعده‌اش پايان تخيل است و آغاز واقعيت‌ها و ضرورت‌ها و تسليم‌هاي ناگزير به آنچه جبر زندگاني روزمره پيش مي‌آورد و گريزي از آن نيست. تلاطم زندگي فروغ، پس از ازدواج، از همين تسليم‌ناپذيري به واقعيت‌ها و ضرورت‌ها آغاز مي‌شود. او، از طريق عشق و شعر و عصيان، ذره ذرة خودش را كشف مي‌كند و نمي‌تواند به‌راحتي تسليم ناگزيري‌ها شود. هرچند هم كه مي‌خواهد و تلاش مي‌كند كه بشود، شعر او را به تخيل و رويا و ماورا مي‌كشاند و نمي‌گذارد در واقعيت روزمره گم شود:

به نظر من شعر شعله‌اي از احساس است و تنها چيزي است كه مرا در هر حال كه باشم مي‌تواند به يك دنياي رويايي و زيبا ببرد.

اين خودكاوي دروني نمي‌گذارد فروغ، پس از رهايي از اسارت خانوادة سنتي پدرسالار، در اسارت آن شوهر و خانواده بماند. شايد فكر كنيم سرانجام عشق شديد و «تپش‌هاي عاشقانة قلبش» او را مجبور به عقب‌نشيني مي‌كند و بالاخره «آدم» مي‌شود. اما آنچه اتفاق مي‌افتد درست عكس اين نظرية همگاني است. آتشِ عشق اگر تسليم واقعيتِ افسرنده و خاكستركننده نشود و همچنان گرم و داغ و پرهيجان و شورانگيز بماند و به ژرفاي روح رسوخ كند، درخشش عظمت، قدرت عصيان و پالايندگي رنج را به‌تدريج در بطن خود پرورش مي‌دهد. و فروغ به نيروي دروني همين عشق در نهايت بر ابتذال زندگي عاميانه، بر استبداد سلطة سنتي، و بر خوشي‌هاي حقير «انسان‌هاي پوكِ پر از اعتماد» و بر «انبوه بي‌تحرك روشنفكران اطراق‌كرده در منجلاب و مرداب‌هاي الكل»1 يورش برد. فروغ، به‌رغم غريزة نيرومندي كه او را با همة ذرات وجودش به‌سوي پرويز و كاميار مي‌كشيد، از خود نيز برگذشت، و زنِ ايرانيِ تعالي‌گرايِ انسان‌مدارِ مدرن را به جامعة ما عرضه كرد. هزينه‌اش را نيز پرداخت. فروغ ديگر هرگز طعم خوشبختي را نچشيد و همة زندگي‌اش به رنجي ابدي تبديل شد، رنجي كه مدام او را از درون مي‌خورد و به تعبير خودش «گِردش» مي‌كرد... تا آنجا كه «همة هستي‌اش آية تاريكي» شد. شعر و عشق و زنانگي، فروغ را به وادي‌هاي خطيرِ عظمت و عصيان و رنج كشانيد و در فرآيندي فشرده و سهمگين فرديت او را از قاعدة معمول خارج كرد و به‌صورت يك استثنا درآورد.
آيا مغناطيس نيرومند و پرجاذبة فروغ ما را نيز درگير تناقضات وجودي او نساخته است؟ نمي‌دانم. شايد. پس بازمي‌گرديم به واقعيتِ فرآيندِ اين راه سختي كه شاعر ما طي كرده است:

حس مي‌كنم كه عمرم را باخته‌ام... و خيلي كمتر از آنچه كه در بيست و هفت سالگي بايد بدانم مي‌دانم. شايد علتش اين است كه هرگز زندگي روشني نداشته‌ام. آن عشق و ازدواج مضحك در شانزده سالگي پايه‌هاي زندگي آيندة مرا متزلزل كرد.

چرا فروغ اين‌چنين سخن مي‌گويد؟ چرا، به فاصلة پنج شش سال، از بنياد منكر همه‌چيز مي‌شود؟ اين‌همه تناقضات عجيب و غريبِ اين روح زنانة سرگردان (ص 296) از كجاست؟ اين اعتراف به «باختن» تمامي عمر، اين تعبير وهن‌آميز و كينه‌توزانة «مضحك» نسبت به آن «عشق و ازدواج افلاطوني» ـ كه پرتوي از تپش‌هاي آن همين كتاب چند صد صفحه‌اي را سامان داده ـ نشانگر چيست؟ كدام فروغ دروغ است؟ اين يا آن؟

اما پرويز دلم مي‌خواست همان‌جا توي اهواز بودم و شب و روز وجود تو را در كنار خودم احساس مي‌كردم... دلم مي‌خواست تو بودي و تو را روي سينه‌ام فشار مي‌دادم و يك دامن گريه مي‌كردم و دومرتبه با تو به اهواز برمي‌گشتم و زن خوبي مي‌شدم... از ته دل دوستت دارم و از رفتار گذشته‌ام به‌شدت شرمسارم. (صص 286-287)

واقعاً فروغِ بي‌دروغ، فروغِ بي‌نقاب كدام‌يك از اين دو نفر است؟
به شهادت آخرين نامة اين كتاب ـ كه مدت‌ها پس از قطع رابطه و جدايي نوشته شده ـ فروغ از پرويز طلب مغفرت مي‌كند و حسرت يك لحظة آن روزهاي با هم بودن را مي‌خورد و با التماس مي‌خواهد كه پرويز همچنان دوست و تكيه‌گاهش باشد و عاجزانه به همين مقدار راضي است كه نامه‌اي برايش بنويسد و رابطه‌اش را قطع نكند.
پس ادعاهاي روشنفكرانة بعدي‌اش از كجا مي‌آيد؟
همين تناقضات نشان مي‌دهد كه فروغ ـ در وحلة نخست و منهاي شاعر بودنش ـ آدميزاده‌اي است درست شبيه به همة ما! هم مي‌خواهد همچون همة دختران خوشبخت باشد، هم زني خوب باشد براي شوهرش و مادري مهربان براي فرزندش. اما در فرازي ديگر، همة اينها را «باختن عمر» مي‌داند و عشق و ازدواجش را «مضحك» مي‌خوانَد! خوب، اين هم جنبة ديگري از «بشريت» اوست. اين نامه‌ها نيز پاره‌اي از ابعاد زنانگي او را كه تاكنون ديده نمي‌شدند آشكار مي‌كنند.
نثر نامه‌ها نيز ساده و صميمي و بي‌تكلف است و درست مانند دفترچة خاطرات يك دختربچة 16 ساله انباشته از احساسات رقيق و فراز و فرودهاي عاطفي شديد و آتشين. نثر او ـ جز در موارد نادري كه همچون پاره‌ابرهاي گسسته و فرّار و گذرا در پرتو آفتاب شعرش محو مي‌شوند ـ هيچ‌كدام از زيبايي‌هاي درخشان شعرهايش را ندارد، جز روحِ سيّالِ زنانگي و رواني و سادگي و صميميت آنها را. فروغ در هر دوره‌اي همان‌گونه مي‌نوشته و مي‌سروده كه بوده است. نوشته‌هاي او، چه نثر و چه شعر، مصداق عيني شخصيت دروني و فردي اوست. ميان «بود» و «نمود»، ميان خودش و آثارش فاصله‌اي نيست و ابايي از آشكار كردن خود ندارد.
خواننده، با همة علاقه و شيفتگي‌اش نسبت به فروغ، تا حد زيادي از نثر رمانتيك نامه‌ها و خصوصاً از كيفيت سنتي ارتباط منفعلانه و ترحم‌انگيز او با پرويز شاپور جا مي‌خورد و بعضي از اين نامه‌ها را اصلاً نمي‌تواند باور كند. چون فروغِ ذهن او تا امروز به‌كلي چيز ديگري بوده است. پس مثل آقاي عمران صلاحي دست به توجيه و انكار مي‌زند و مي‌گويد: «چه نثري! چه فضاي شاعرانه‌اي! و چه عشقي!» (ص 8) يا «اينها نامه نيست؛ شور است و شيدايي و شعر.» (ص 13) يا «زني كه در 16 سالگي نثري چنين درخشان دارد... يك‌شبه ره صدساله را رفته است.» (ص 22) ذهنيت اسطوره‌پرستِ شيفتگانِ ايرانيِ فروغ، فروغِ كمال‌يافته را به تماميت فروغ تعميم مي‌دهد و سير تدريجي حركت او را نمي‌بيند. باورش نمي‌شود كه فروغ فرخزاد نيز بايد در مورد تك‌تك كارهايش، اين‌كه چه ساعتي بيرون رفته، در هفته چند بار به لاله‌زار رفته، با چه كساني سلام و عليك كرده، آيا تنهايي و بدون شاپور به خانة كسي رفته، چه چيزهايي و از كجا خريده... به شوهرش توضيح بدهد، عذرخواهي كند، اثبات كند، و شرمنده شود... خواننده «مقدمه‌نامة» مبالغه‌آميز و رفوگرانة عمران صلاحي را مي‌خواند و، در قياس با متن عيني نامه‌ها، گرفتار تناقض مي‌شود. اما چاره چيست؟ شايد انجام اصلاحات اساسي در باورهاي خدشه‌ناپذير پيشين و پذيرفتن بخش غيرشاعرانة شخصيت فروغ به‌مثابة واقعيتي طبيعي، تاريخي، اجتماعي و انساني.
نامه‌هاي عاشقانة فروغ به پرويز شاپور خبر از جدال ديگري هم مي‌دهد. جدال هميشگي در جامعة ما و در كانون‌هاي خانوادگي ما: جدال سنت و تجدد. هرچند نامه‌ها يك‌سويه‌اند و گنگ و پاسخ‌هاي پرويز شاپور به فروغ در دسترس خواننده نيست، بر مبناي همين نامه‌ها حدس‌هايي مي‌توان زد و به احتمالات قريب به‌يقين رسيد. در يك جامعة سنتي كه، به‌رغمِ اخذِ تجددِ ابزاري، تار و پودش از سنت است، صرفِ ذهنيتِ روشنفكرانه نمي‌تواند همة خلق و خوها، سلوك‌ها و ديدگاه‌هاي سنتي نخبگان فرهنگي را پاك كند و از آنان انسان‌هاي مدرن بسازد. بر همين قياس، تفكر مدرن نمي‌تواند از پرويز شاپور يك مردِ مدرن بسازد. و دست‌كم نيمي از درگيري‌هاي فروغ و پرويز به اين جدال بي‌پايان برمي‌گردد. و جدايي جنجالي‌شان، به‌رغم عشق شديد هر دو به هم، نشان از استحكام سنت (به معناي عام آن) و نيرومندي ريشه‌هاي آن دارد كه حتي گريبان زندگي خصوصي و خانوادگي روشنفكران را نيز رها نمي‌كند.
فروغ، چنانكه از نامه‌ها برمي‌آيد، پس از انتشار اولين كتابش، مورد توجه كانون‌هاي هنري و روشنفكري قرار مي‌گيرد و مدام از جانب آنها دعوت مي‌شود. اما پرويز شاپور نه‌تنها به فروغ اجازة شركت در اين كانون‌ها و ديدار و گفت‌وگو را نمي‌دهد كه او را آماج ترديدها و بدبيني‌هاي «غيرت‌مندانه» و نارواي خود قرار مي‌دهد. تا آنجا كه فروغ همچون زن شوهردار تهمت‌خورده‌اي از خانواده‌اي سنتي ناگزير به دفاع از حيثيت خود در برابر شوهرِ شكاكِ متعصبش مي‌شود:

تو به گردن من حق بزرگي داري ولي من هرگز خودم را گناهكار نمي‌دانم من در پيش وجدان خودم سربلند هستم... و پاكدامن و سالم تسليم تو شده‌ام من هرگز پاي از دايرة عفاف و نجابت بيرون نگذاشته‌ام... هيچ‌كس حق ندارد مرا فاسد بخواند پرويز با من اين‌طور حرف نزن من اگر بفهمم كه تو در نجابت من شكي داشته‌اي خودم را مي‌كشم و از دست اين زندگي سراسر شك و ترديد راحت مي‌شوم... ولي به خدا و به آنچه كه نزد تو مقدس است قسم مي‌خورم من هرگز گناهي نكرده‌ام ايمان داشته باش به خدا دروغ نمي‌گويم. (صص 152-153)
حال من هم همان‌طور كه خودت تشخيص داده‌اي در اثر گردش‌هاي متعدد سر پل و لاله‌زار و اسلامبول و نادري بسيار خوب است ]![ و خدا مرا نبخشد اگر من سر پل رفته باشم من نمي‌خواهم قسم بخورم ولي به مرگ كامي من حالا نزديك سه سال است كه اصلاً سر پل را نديده‌ام چه برسد به اين‌كه بخواهم در آنجا گردش كنم. (صص 154-155)

هنگامي كه مجموعة اسير منتشر مي‌شود و با غوغاي خود، غيرت و رقابت مردانة آقاي شاپور را برمي‌انگيزد (صص 15 و 16 مقدمه)، خانم فرخزاد مي‌بايست با ترس و لرز توضيح بدهد:

... همان‌طور كه تو گفتي با هيچ‌كس تماس نگرفتم. حائري دو سه مرتبه تلفن كرد و مرا به انجمن دانشوران دعوت كرد و گفت... اصلاً اين مجلس به افتخار شماست ولي من همان‌طور كه به تو قول داده بودم معذرت خواستم و گفتم فعلاً فكر كنيد كه من هنوز در اهواز هستم البته وقتي شوهرم آمد با كمال ميل. (صص 169-170)

اين درگيري‌هاي دائمي ـ كه نشان از آن دارد كه فروغ با صبر و حوصلة بسيار و تحمل و تسليم‌پذيري فوق طاقت زنِ ايراني همة تلاش خود را براي حفظ زندگي خانوادگي‌اش كرده ولي باز هم شكست خورده ـ يكي ناشي از همان جدال سنت و تجدد است كه گفته شد. اما اين برخوردها و سرانجامِ غم‌انگيز آن، جدايي، حاصل جدال ديگري نيز هست كه احتمالاً در همان جدال قبلي ريشه دارد. و آن ميل طبيعي و تاريخي مرد به سلطة جبارانه بر زن است.
پرويز شاپور تا آن زمان تحمل فروغ را دارد كه فروغ هويت فردي خود را در عشق به او گم مي‌كند. اما از زماني كه فروغ به‌تدريج پوست مي‌اندازد، شعرهايش به چاپ مي‌رسد، و خودش مستقل از پرويز شاپور شخصيت مطرحي مي‌شود ناسازگاري‌هاي شاپور بيشتر و بيشتر مي‌شود و رفته‌رفته شعر تبديل به رقيب شاپور مي‌گردد، كه ديگر غيرت مردانة پرويز ـ و هر مرد ديگري ـ اين يكي را برنمي‌تابد! فروغ، از طريق شعر، خود را به‌تدريج از احاطة كامل و تسلط رابطة زناشويي خارج مي‌كند. او مي‌خواهد هر دوِ اينها را با هم داشته باشد و همان‌طور كه از نامه‌هايش برمي‌آيد تمام تلاش خود را مي‌كند كه ناسازگاري اين دو مقوله را به سازگاري و تفاهم بكشاند و در اين مسير تا آنجا كه امكان دارد از خواسته‌هاي خود صرف‌نظر مي‌كند، اما نمي‌شود. جنگ فروغ بار ديگر آغاز مي‌شود، جنگ سلطه و رهايي. يك طرف ميل به سلطه‌گري دارد و گمان مي‌برد كه استحكام خانواده از مسير چنين احاطه‌اي، يعني استبداد عاشقانة شرقي مي‌گذرد. تلاش ملتمسانه و مظلومانة فروغ علاج واقعه را نمي‌كند. ذهنيت مذكر از اين احاطه و سلطة كامل است كه به لذت عاشقانه مي‌رسد، نه از برابري و استقلال. اما امان از آن روزي كه زن بخواهد شانه به شانة شوهرش حركت كند، خويشتن انسانيِ خود را بازيابد، و مثل فروغ باز هم عاشق بماند، آن‌گاه است كه جنگ ويرانگر غيرت و ناموس در فاز جديد خود آغاز مي‌شود.
تا پيش از انتشار اين نامه‌ها، تمام بار مسئوليت اين ويرانگري به شكلي كاملاً يك‌سويه بر دوش فروغ افتاده بود. چه به‌صورت نكوهشِ پرده‌دري‌هاي او و چه به‌صورت ستايشِ شورشگري‌هايش. گمان مي‌رفت او تاب هيچ اسارتي را در چارچوب خانواده نداشته و از هر ديواري بيزار بوده و عصيانگري ذاتي‌اش او را به‌سوي متلاشي شدن يا ويران كردن كانون مقدس خانواده كشانده است. اما اين نامه‌هاي افشاگر به‌خوبي روشن مي‌سازند كه فروغ چاره‌اي جز عصيان و روي آوردن به نوعي فرديّتِ آنارشيستيِ ژرف و مثبت و هنرمندانه عليه سلطه (همة انواع سلطه از جمله سلطة تاريخ مذكر) نداشته است:

پرويز جانم استقامت كردن كار آساني نيست. نااميدي مثل موريانه روح مرا گرد مي‌كند ولي در ظاهر روي پاهايم ايستاده‌ام... مي‌خواهم بروم گم بشوم. با اين اعصاب مريض نمي‌دانم سرانجامم چه مي‌شود. پرويز كار من خيلي خراب است. اگر از اينجا نروم ديوانه مي‌شوم... همه خيال مي‌كنند من سالم و خوشبخت هستم در حالي‌كه من خودم خوب حس مي‌كنم كه روزبه‌روز بيشتر تحليل مي‌روم گاهي اوقات مثل اين است كه در خودم فرو مي‌ريزم. وقتي دارم توي خيابان راه مي‌روم مثل اين است كه بدنم گرد مي‌شود و از اطرافم فرو مي‌ريزد. (ص 229)

خواننده عميقاً حس مي‌كند كه فروغ همة راه‌هايي را كه مي‌توانسته رفته و همه نوع تلاشي را كه امكانش بوده براي حفظ نظام خانواده و حفظ عشق توأمانش به شعر و شوهر انجام داده، اما نهايتاً مجبور به انتخاب اين راه ناگزير شده است: انتخاب بار امانتِ انسان بودن، زن بودن، شاعر بودن، مستقل بودن، آزاد بودن و در اوج بودن كه او را تا مرز فاجعة فروپاشي شخصيت مي‌كشاند و بر لبة پرتگاه بي‌هويتي مي‌لغزاند:

خودم باز رفتم پيش دكتر اعصاب و باز يك‌سري آمپول... من روزهايي كه زياد فكر مي‌كنم... دچار چنين حالتي مي‌شوم. يعني يك‌مرتبه سرم گيج مي‌رود و چشم‌هايم سياه مي‌شود و مثل اين‌كه يك نفر تمام رگ‌هاي مرا مي‌كشد و آن وقت ديگر هيچ‌چيز نمي‌فهم. مثل اين‌كه ديگر زنده نيستم... در اين لحظات يك حالت فراموشي براي من پيش مي‌آيد... مثل اين‌كه ديگر (فروغ) نيستم. بلكه يك بشري هستم كه اسم ندارد. يك بشري كه اسمش را گم كرده. (ص 251)

فروغ، پس از ترك پرويز، عميقاً مي‌ميرد... و در نهايت شب، در بن‌بست تاريكي و نوميدي سياه و بي‌سرانجام خويش، از اعماق ريشه‌هاي زنانة زمين ـ مادر همة زيبايي‌هاي طبيعت و انسان ـ دوباره متولد مي‌شود و «راز آن وجود متحد عاشق را» به اشارتي برملا مي‌كند:

و تكه تكه شدن
راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.

*
هرچه در اين كتاب پيش مي‌رويم، از «واقعيت فروغ» به «حقيقت فروغ» نزديك‌تر مي‌شويم. به همين ميزان، نثر نامه‌ها و مضامين جاري‌شان، به‌ويژه در نامه‌هاي پس از جدايي، در كورة گداختة رنجي بي‌امان از سنخِ ستم‌هاي چندجانبه‌اي كه بر زن ايراني رفته است و مي‌رود، پخته‌تر و فرهيخته‌تر و تأثيرگذارتر مي‌شود. بخصوص كه «رئاليسم فجيعِ» اين اواخر بر «رمانتيسم لطيف» آن اوايل مي‌چربد:

اينجا زندگيم شوم و وحشتناك است. الآن سه ماه است كه مريض هستم و دَم نمي‌زنم تو مي‌داني كه وقتي هم كه تهران بودم بعد از زائيدن هميشه وضع رحم من خراب بود و معالجه مي‌كردم. از وقتي آمده‌ام اينجا از همان روزهاي اول حس كردم كه حالم دارد روزبه‌روز بدتر مي‌شود. فقط توانستم يك‌مرتبه پيش دكتر بروم و گفت تخمدان‌هايت ورم و چرك كرده و اين تازه نيست... و بايد زود معالجه كني اما چه‌طور مي‌توانستم هر دفعه 30 تومان پول دكتر بدهم و نسخه‌هاي گران‌گران بخرم. گفتم به‌درك حالا هم مي‌گويم به‌درك بعد هم خواهم گفت به‌درك من فقط بايد بميرم. (صص 296-297)

در نقد كتاب‌ها، بناي اين قلم بر توصيه نيست، اما اين‌بار توصيه مي‌كنم تمام زنان و مردان اين ملك، از نوجوان تا كهنسال، يك‌بار اين كتاب را بخوانند و خود را در آيينة فروغ و پرويز به‌دقت تماشا كنند. البته با اين توجه ويژه كه ما در اين نقد از ديدگاه فروغ به تماشاي پرويز نشسته‌ايم. كاش كسي همتي كند و نامه‌هاي پرويز را نيز به چاپ بسپارد. آن‌گاه برداشت‌هاي ما هم به انصاف و تعادل نزديك‌تر مي‌شود و از يك‌طرفه به قاضي رفتن مصون مي‌مانيم و حق انساني شاپور ـ اگر حقي داشته باشد كه پايمال نفس‌پرستي و خودشيفتگيِ احتماليِ فرخزاد شده ـ ضايع نمي‌شود. عشق فروغ دروغ نيست؛ دانش و اخلاق و هنر ناب است. روح ملكوتيِ او نيز هرگز نمي‌پسندد كه ما زنان از منظري افراطي از شوهرش ـ كه مردي است معقول از تبار تاريخ مذكر ما همچون ديگر مردهاي ايراني ـ غولي بسازيم كريه‌المنظر و دهشتناك، و باعث و بانيِ تماميِ بدبختي‌هاي فروغ. 


پي‌نوشت:
1) پاره‌هايي برگرفته از «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» و «آيه‌هاي زميني».

زري نعيمي































 

[ Movable Type ] + [ Persian Tools ]