توجه به ويژگيهاي خانوادة مدني، و تبليغ و تحكيم آن در جامعة ايران يكي از اقدامات بسيار راهگشاست. اما متأسفانه علاقهمندان به اصلاح جامعه در ايران تأكيد بر ويژگيهاي خانوادة مدني را در عرصة عمومي كمتر مورد توجه قرار ميدهند. در ميان علاقهمندان مذكور، فمينيستهاي ايراني (يا مدافعان حقوق برابر براي زنان و مردان) ميتوانند در معرفي و تحكيم خانوادة مدني بيش از ساير نيروهاي تأثيرگذار نقش ايفا كنند، كه البته چنين نميكنند و همچنان از اين نقش غافلاند. اين نوشته ابتدا به يكي از دلايل اين غفلت اشاره ميكند و سپس، با ذكر پنج دليل، به دفاع از نقش رهاييبخشِ خانوادة مدني در مقايسه با خانوادة مردسالار ميپردازد.
چرا به خانوادة مدني توجه نميشود؟
در توضيح بيتوجهي فمينيستها به خانوادة مدني، ميتوان بهدليلي نظري اشاره كرد: در تحليل مسائل و معضلات دنياي مدرن (ازجمله معضلات زنان)، ما با دو پارادايم (سرمشقِ تحليلي) روبهرو بودهايم و هستيم. سرمشق اول همان سرمشق علميـتجربي است. بهرغم اينكه در ميان پيروان اين سرمشق معرفتشناسيهاي گوناگوني (از تجربهگرايان سرسخت تا كانتيهاي نرمتر) در جريان بوده است، اما همة آنها به تجربهپذيري، عينيت (objectivity)، عموميت (universality) و راهگشايي روش علمي در فهم و حل معضلاتِ طبيعي و اجتماعي (ازجمله معضلات زنان) اعتقاد داشتهاند. سرمشق دوم سرمشق انتقادي است. با آنكه پيروان اين سرمشقِ تحليلي طيفي را تشكيل ميدهند، در اعتقاد به گزارههاي زير اشتراك داشتهاند و دارند: افراد در جايگاهها و تجربههاي اجتماعي گوناگون متفاوت ميانديشند؛ معيارهاي روش علمي، كه ادعا ميشود فراگير و جهاني هستند، در اصل محصول تجربة خاص جوامع غربياند و تعميمپذير نيستند؛ علم مدرن مجموعهاي از گزارههاي قابل اتكاي تجربي نيست، بلكه بخشي از ابزار پيچيدة نظام قدرت و سلطه در دوران مدرن است. در واقع، براساس اين ديدگاه، همانطور كه دين و فرهنگ در غرب ميتوانند توجيهكنندة نظام سلطه در جامعه باشند، پارادايم علميـتجربي نيز چنين نقشي ايفا ميكند. بنابراين، راه رهايي از معضلات جامعه (ازجمله معضلاتِ زنان) تبعيت از سرمشق توجيهگر اول نيست، بلكه افشاگري و انتقاد از موقعيت نظام سلطه در دوران مدرن است.
بند ناف موج جديد ادبيات فمينيستي، كه از 1960 به بعد در اروپا و امريكا اوج گرفته، بيشتر به سرمشق دوم وصل بوده، و با اين اشكال همراه بوده است كه در مسير نقدِ خود بر نظام سلطه در جامعة غربي (يعني دولت استعمارگر، اقتصاد كاپيتاليستي، رسانههاي تودهگر و خانوادة مردسالار)، كمتر به ابعاد مدني و واقعاً موجودِ تجربة جوامع غربي (مثل سازوكارهاي دموكراتيك، اقتصاد رقابتي و كارآمد، عرصة عمومي نقد و بررسي، خانوادة مدني و بررسي معضلات جامعه از طريق اتخاذ روش علمي) توجه كرده و حتي ميتوان گفت آنها را به حاشيه بُرده است. از آنجا كه ادبيات فمينيستي در ايران بيشتر از طريق ترجمة متون فرنگي گسترش يافته، طبيعتاً در ميان فمينيستهاي ايراني نيز با غفلت از توجه به خانوادة مدني و نقش آن در رهايي از معضلاتِ پيش روي جامعه و زنان مواجهيم. فمينيستها در نقدِ وضعيت تبعيضآميز زنان، خانوادة مردسالار را مورد نقد قرار ميدهند و چنان سرگرم اين موضوع ميشوند كه از تأكيد بر بديلِ خانوادة مردسالار، يعني خانوادة مدني، غفلت ميكنند.
دفاع از خانوادة مدني
بقا، تداوم و تغيير همة جوامع به عوامل متعددي وابسته است. يكي از عواملي كه اكثر جامعهشناسان دربارة اهميت آن اتفاق نظر دارند، نقش نهاد خانواده است؛ بدين معنا كه اين نهاد خانواده است كه وظيفة توليدمثل، نگهداري و پرورش فرزندان و اجتماعي كردن آنها را به عهده دارد. از طريق خانواده است كه افراد جامعه آماده ميشوند وظايف و مسئوليتهاي متنوعتر و پيچيدهتري را در جامعه انجام دهند. در جوامع پيشامدرن خانوادة گسترده، و در جوامع مدرن خانوادة هستهاي وظايف مذكور را انجام ميداده و ميدهند. در جامعة كنوني ايران، خانوادة هستهاي خانوادة غالب است. البته فرهنگ مردسالار خانوادة گسترده ميتواند در عادات رفتاري خانوادههاي هستهاي نيز تداوم پيدا كند كه در ايران چنين اتفاقي در بخشي از خانوادهها روي داده است.
بهنظر من، اگر رفتارهاي خانوادگي در خانوادههاي شهري ايران را مورد توجه قرار دهيم و در نوع توجيهاتي كه در زمينة رفتار خانوادگي در عرصة عمومي ارائه ميشود، دقت كنيم، ميتوانيم دو تيپ (يا دو نمونة آرماني) خانوادة مردسالار و مدني را انتزاع كنيم. در قابِ انتهاي اين نوشته، كوشش كردهام ويژگيهاي اين دو تيپ را مشخص كنم. همانطور كه ويژگيهاي خانوادة مردسالار نشان ميدهد، اين نوع خانواده يكي از عواملي است كه تبعيض عليه زنان را بهطور ساختاري در جامعه نهادينه ميكند (امري كه فمينيستها بهدرستي به آن انتقاد ميكنند). نكتة ديگر آن است كه تيپ خانوادة مردسالار نه با مقتضيات دوران مدرن سازگار است و نه ويژگيِ رهاييبخشي دارد. در مقابل، تيپ خانوادة مدني بيشتر ميتواند در مهار بحرانهاي دوران مدرن به ما كمك كند (لطفاً قبل از ادامة بحث مطالب قاب شمارة 1 را مرور كنيد).
اينك سعي ميكنم با ذكر پنج دليل از تيپ خانوادة مدني و نقش رهاييبخشِ آن در جامعة كنوني ايران دفاع كنم:
دليل اول: اين دليل به نقش مؤثر و در دسترستر نهادِ خانوادة مدني در مقايسه با ساير نهادهاي مؤثر در اصلاح جامعة ايران بازميگردد. اگر سياستزده نباشيم، اگر به نقش اراده و مسئوليت تكتك افراد جامعه اعتقاد داشته باشيم، اگر منتظر دستِ غيبي نباشيم كه برون آيد و ناگهان همة مشكلات ما را حل كند، بايد ببينيم مسير اصلاح را در جامعه از طريق چه نهادهايي ميتوانيم پيش ببريم. يكي از نهادهاي مؤثر براي پيگيري روند اصلاح، نهادِ حكومت است. تجربة هشت سال اصلاحات نشان داد كه حركت در اين مسير حركتي سريع و بدون مانع نيست. يكي ديگر از اين نهادها تشكلهاي مدني غيردولتي است كه در ايران گرفتار ناتواني و برخي آسيبهاي بيروني است. بهعنوان نمونه، اين تشكلها هنوز از مشاركت و همراهيِ حتي ده درصد از اقشار طبقة متوسط و جديد ايران برخوردار نيستند؛ يا گاه حكومت (حكومتي كه بهراحتي به تغيير رضايت نميدهد) در راه گسترش آنها مانعتراشي ميكند. بنابراين، اگرچه همچنان بايد بر تقويت تشكلهاي غيردولتي تأكيد كرد، اما در ارزيابي نقش آنها نبايد اغراق كنيم. نهادهاي ديگرِ تغيير و اصلاح، تشكلها و مراكز فرهنگي، هنري و انتشاراتي است. بهرغم نقش بنيادي اين نهادها و تشكلها در اصلاح امور، نبايد در ارزيابي نفوذ آنها اغراق كرد زيرا حكومت ايدئولوژيكِ ايران معتقد است حركت برخي از تشكلهاي فرهنگي مذكور در خدمت تهاجم فرهنگي غرب است. از اين رو، نهاد خانواده، خصوصاً تيپ مدني آن، در مقايسه با انواع نهادها و تشكلهاي ذكرشده، اولا ً از دستكاري مستقيم قدرت سياسي كمي به دور است و ثانياً وظيفة مهم تربيتِ فرد مدني را در جمع خانواده بر عهده دارد. اگرچه آثار اصلاحي تكثيرِ فرد مدني از طريق نهادِ خانواده بهسرعت (در مقايسه با اقدامات نهاد دولت و تشكلهاي غيردولتي) نمودار نميشود، اما ميتواند نقشي بنيادي در اصلاح جامعه (از طريق توليد فرد مدني) ايفا كند.
دليل دوم: با توجه به موقعيت زنان در نهاد خانوادة مدني (در مقايسه با ساير نهادها)، ميتوان گفت اين نهاد كمتر تبعيضآميز است و زنان در آن در موقعيت فرودستي قرار ندارند. در نتيجه، تا بهبود وضعيت زنان در عرصة عمومي و در سطح كلان جامعه، نبايد از نقش مؤثر زنان در خانوادة مدني غفلت كرد.
دليل سوم: به ياد داشته باشيم كه يكي از موانع بهبود وضعيت زنان اين است كه جامعة ايران هنوز در مرحلة پيشادموكراسي است. روشن است كه اگر جامعة ايران از مرحلة تمهيد دموكراسي بگذرد و گذار به دموكراسي را انجام دهد، زمينه براي بهبود موقعيت نابرابر زنان مساعدتر ميشود. به عبارت ديگر، آنگاه كه حقوق فردي از ناحية حكومت كاملا ً تضمين شود، طرفداران حقوقِ برابر زنان و مردان بهتر ميتوانند در رفع تبعيض اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي نسبت به زنان گامهاي مؤثر بردارند. نكتة ظريفي كه در اينجا وجود دارد اين است كه تا آن زمان زنان و مردان نبايد از نقش رهاييبخشِ خانوادة مدني غفلت كنند.
دليل چهارم: توجه به تجربة مدرنيته در كشورهاي غربي اين نكته را به علاقهمندان به اصلاح جامعة ايران متذكر ميشود كه نبايد چشم خود را بر ابعاد منفي اين تجربه، خصوصاً در زمينة خانواده، ببندند. بهعنوان نمونه، در دهة 1990 سيودو درصد مواليد در انگستان خارج از روابط زناشويي بوده است. اين آمار در فرانسه 35 درصد، در دانمارك 47 درصد، و در سوئد 50 درصد بوده است. بررسيها نشان ميدهد كه ريشة بسياري از خشونتها، سرخوردگيها، بيگانگيها و آسيبهاي اجتماعي به خانوادههاي فرو پاشيده بازميگردد. درست است كه راه مهار بحرانهاي اجتماعي بازگشت به خانوادة مردسالار نيست، اما يكي از راههاي رهايي توجه دادن جامعه به تحكيم خانوادة مدني است.
دليل پنجم: نتايج نظرسنجيها در ايران نشان ميدهد كه مهمترين خواستة پسران جوان بهدست آوردن شغلي راضيكننده است (و بعد از آن معمولا ً ميخواهند تشكيل خانواده بدهند) و مهمترين خواستة دختران تشكيل زندگي پايدار و شرافتمندانه است. به عبارت ديگر، نظرسنجيها نشان ميدهد كه زمينه براي تقويت خانوادة مدني زياد است. بنابراين علاقهمندان به اصلاح جامعه، و ازجمله فعالان حوزة مسائل زنان، نبايد از تبليغ خانوادة مدني و تأكيد بر آن در جامعة جوان ايران غفلت كنند زيرا واقعگرايي (در برابر آرمانگراييِ غيرواقعبينانه) شرط هر اقدام اصلاحي است.
قاب شمارة يك: ويژگيهاي دو نمونة آرماني از خانواده (انتزاعشده از رفتار خانوادههاي شهري جامعة ايران)
تيپ يك: خانوادة مردسالار
اصالت، بيش از هرچيز، با كليت خانواده است و امكان دارد ويژگيهاي انساني اعضاي خانواده مورد توجه قرار نگيرد.
خانواده و سرنوشت آن امري مقدر، عادتي و دادهشده است؛ بچهها به مرور زمان بزرگتر ميشوند و يار و ياور پدر و مادر در دوران پيري خواهند شد.
روابط خانوادگي اصيلترين نوع روابط در جامعه است.
حفظ و بقاي خانواده در دوران مدرن بهراحتي در شرايط تبعيضآميز و آمرانه ممكن است.
حقوق و مسئوليتهاي نابرابر در روابط پدر و مادر (و فرزندان) امري خلاف عادت نيست؛ معمولا ً اقتدار از سوي پدر بر اعضاي خانواده اعمال ميشود و نفوذ زنان پنهاني است.
پيوند زن و مرد مبتني بر نقش ثابت و هميشگي است. آيندة دختران در خانواده از قبل قابل پيشبيني است: تشكيل خانواده و بزرگ كردن بچهها. حتي اگر زن شاغل باشد، بار اصلي كارِ خانه بر دوش اوست.
انتخاب همسر (يا ازدواج فرزندان) در درجة اول مبتني بر رضايت و سفارش بزرگترهاست و علقههاي عاطفي ميان زوجين حرف اول را نميزند.
عواملي مانند مادر بودن، تقسيم كار در خانه و وابستگي اقتصادي زنان به مردان باعث ميشود كه زنان در خانه نقش فرودست پيدا كنند. همين نقش فرودست به عرصههاي عمومي نيز تسري پيدا ميكند.
خانواده يك واحد خويشاوندي و اقتصادي و مبتني بر نابرابري است و بر پاية عشق و دوستي بنا نشده و علت تداوم خانواده فرزندان هستند.
در خانواده بر «مسئوليت» و تكاليفِ اعضا تأكيد ميشود.
خانوادة مردسالار با مقتضيات دوران مدرن (مثل رشد فزايندة فرديت، آگاهي، انتظار و هويتهاي دگرگونشونده) هماهنگي ندارد.
خانواده فرزنداني تربيت ميكند كه به ارزشهاي مورد قبول جامعة پدرسالار ملتزم هستند (ارزشهايي چون اعتماد به اعضاي خانواده و بياعتمادي به غريبهها، احترام و تخصيص امكانات ويژه به پسر در مقايسه با دختر، احترام به بزرگتر حتي وقتي كه تبعيض قائل ميشود).
صداقت، راستي، فداكاري، احترام به ديگري احتمالا ً فقط در چارچوب خانواده معنا دارد.
مرد خوب مردي است كه براي اعضاي خانواده زحمت ميكشد و نانآور خانه است؛ با قدرت از ناموس اعضاي خانواده دفاع ميكند و غيرت ميورزد؛ وظايف جنسي را انجام ميدهد، به بيان ديگر در مردانگي كم نميآورد؛ اما عشق ورزيدن به همسرش را امري ضروري نميداند.
زن خوب زني است كه خانهدار خوبي باشد، بچهها را خوب تر و خشك كند، از شوهرش اطاعت كند، در برآوردن نيازهاي جنسي همسرش كوتاهي نكند و به شوهرش عشق بورزد. فعاليتِ زن در عرصة عمومي لازمة رشد او نيست، بلكه محدود شدن او به امور خانه به مصلحت اوست و حضور او در عرصة عمومي مفسدهخيز است.
از ديد مردان خانواده، زنان بهعنوان موجوداتي ضعيف و نحيف، ظريف و مستحق مرحمت و عطوفتاند. از ديدگاه مردان، دو نوع زن وجود دارد: زن عفيف و زن بدكاره. انحرافات پسران را ميتوان ناديده گرفت، اما انحراف دختران غيرقابلبخشايش است.
مردان در اين خانواده براي برقراري رابطة جنسي مشكلي ندارند، ولي در برقراري رابطة عشقي مشكل دارند. به بيان ديگر، مردان به دنبال رابطة جنسي و زنان در افسوس رابطة عشقي هستند. روي «پيوندهاي عاطفي» سرمايهگذاري نميشود.
خانوادة مردسالار «انتخاب فردي» و «همبستگي اجتماعي» را در دنياي مدرن تقويت نميكند.
طلاق تابو است و ازدواج مجدد، خصوصاً براي زن، مذموم است.
پس از طلاق، بچهها در معرض گروكشي ميان زن و شوهر قرار ميگيرند.
در خانوادة مردسالار، پيامدهاي هويتهاي سيال بهدرستي مديريت نميشود. اين خانواده لزوماً مأمن افراد در زندگيِ پُرتنشِ دوران مدرن نيست.
در اين خانواده، هيچ ارتباطي ميان دموكراسي در بيرون خانه و روابطِ درون خانه نيست و ممكن است خشونت براي پيشبرد كارها در خانواده كاربرد داشته باشد.
در ديدگاه نظريهپردازانِ اين خانواده، ليبراليسمِ راديكال در دوران مدرن متلاشيكنندة «خانواده» است و راه رهايي بازگشت به خانوادة مردسالار است (به عبارت ديگر، اين نظريهپردازان مخالف اين ايده هستند كه در اخلاق آزادِ ليبراليسم تعهدات متفاوتي در زندگي زناشويي بهوجود ميآيد و بنابراين نميتوان انسانهايي را كه متفاوت از اكثريت مردم زندگي ميكنند محكوم كرد و، براي مثال، از انواع روابط غيرمتعارف وحشت كرد.)
سرگرميهاي مردان در اوقات فراغت معمولا ً بيرون از خانه و بدون اعضاي خانواده است.
راه مبارزه با فساد دوران مدرن بازگشت به تقدس خانوادة مردسالار است تا مردان هرزه كنترل شوند و زنان هرزه بازار پيدا نكنند. روند طلاق بايد از طريق دادگستري سخت شود؛ برنامههاي تأمين اجتماعي در حمايت از خانوادههاي تكسرپرست را بايد تعطيل كرد.
در دوران مدرن، خانوادة مردسالار حالت نوستالژيك (و يادشبهخيري) را دارد و بازگشت به اين خانواده امكانپذير است.
تيپ دو: خانوادة مدني
اصالت با ويژگيهاي انسانيِ اعضاي خانواده است و كليت خانواده چيز رازآميزي نيست و متكي به پيمان است كه زن و مرد، بهعنوان دو انسان برابر و آگاه، با يكديگر ميبندند.
خانواده به شكل آگاهانه، پروژهاي در حال ساخته شدن است؛ خانواده تقديري نيست و مدام در حال بازبيني است؛ سرمايهگذاري روي تربيت بچهها از اهداف مشترك و پرهزينة پدر و مادر است.
روابط خانوادگي يكي از انواع روابط تعيينكننده در جامعه است.
حفظ و بقاي خانواده در دوران مدرن مانند پرورش گل مستلزم نگهداري دائمي و تعهد متقابل زن و شوهر است.
حقوق و مسئوليتهاي برابر و متقابل (نه آمرانه) در روابط پدر و مادر (و فرزندان) امري عادي است؛ معمولا ً اقتدار بر اعضاي خانواده مبتني بر توافق پدر و مادر (و فرزندان) است.
پيوند زن و مرد مبتني بر نقشهاي متفاوت هم در خانواده و هم در جامعه است. ممكن است، با توجه به موقعيت زن و توان او در ايفاي نقشِ موفقتر در عرصة عمومي، مرد بهجاي زن نقش بيشتري در بچهداري ايفا كند.
انتخاب همسر (يا ازدواج فرزندان) در درجة اول مبتني بر رضايت خود آنهاست و علقههاي عاطفي ميان زوجين حرف اول را ميزند.
عواملي مانند مادر بودن، تقسيم كار در خانه و حتي وابستگي اقتصادي زن باعث فرودستي زنان نميشود، زيرا از حضور زن در عرصة عمومي جلوگيري نميشود و ادارة خانواده يك پروژة مشترك است.
خانواده يك واحد عاطفيـعشقي است و تربيت فرزندان هدف مشترك زوجين است.
در خانواده بر توازن ميان استقلال فردي و مسئوليت اعضا تأكيد ميشود.
خانوادة مدني نيز با چالش و مقتضيات دوران مدرن روبهروست، ولي با اين دوران هماهنگي بيشتري دارد.
خانواده ميخواهد فرزنداني تربيت كند كه به ارزشهاي مدني دوران مدرن التزام داشته باشند (ارزشهايي چون احترام به حقوق اعضاي خانواده، احترام و اعتماد به همسايهها و ساير شهروندان، مخالفت با تبعيض حتي اگر از سوي پدر باشد، احترام و تخصيص امكانات مساوي به پسر و دختر).
آموزش صداقت، راستي، فداكاري، احترام به ديگري در خانواده به منظور توليد فردي اخلاقي و مدني براي حضور در عرصة عمومي و جامعه است.
مرد خوب مردي است كه، جدا از نانآوري، با تفاهم و توافق در ادارة خانواده شريك ميشود؛ اگر همسرش در بيرون خانه از لحاظ تحصيل، تخصص، شغليابي از او پيشي گرفت، در راه پيشرفتش كارشكني نميكند؛ نيازهاي عاطفي و عشقي همسرش را جدي ميگيرد.
زن خوب زني است كه ميداند در شرايطي ميتواند فرزندانش را درست تربيت و سرپرستي كند كه در خانه زنداني نباشد و در فعاليتهاي عرصة عمومي (از فعاليتهاي اقتصادي گرفته تا ورزشي) نقش داشته باشد. زني كه در خانه محدود شده ميداند كه افسرده ميشود و اتفاقاً نميتواند كانون عاطفي خانواده را گرم كند. البته ممكن است يكي از پيامدهاي ناخواستة حضور زن در عرصة عمومي افزايش طلاق باشد.
از ديد مردان خانواده، زن و مرد دو عنصر اصلي تشكيلدهندة «همبستگي عاطفي» هستند، هر دو نيازمندند، و يكي نسبت به ديگري لطف نميكند؛ دختر و پسر دو انسان تلقي ميشوند و ممكن است خطا كنند، ولي يكي از آنها در مقايسه با ديگري منحرفتر نيست.
زن و شوهر در برقراري رابطة عاطفي و عشقي موفقترند. در اين خانواده، روي «پيوندهاي عاطفي» سرمايهگذاري ميشود، زيرا يكي از ويژگيهاي اصليِ انسانيت همين پيوند عاطفي است و از طريق آن ميتوان احساس استقلال كرد. مهمترين مشكل فردِ مستقل اين است كه از ديگران گسسته است؛ انسان زماني ميتواند شخصيتي مستقل باشد كه به زنجيرهاي از پيوندها و روابطي كه در آن قرار دارد اذعان كند و آن را جدي بگيرد و پاس بدارد.
اين خانواده «انتخاب فردي» و «همبستگي اجتماعي» را با هم تركيب ميكند.
طلاق تابو نيست، بلكه واقعيتي تلخ است و ازدواج مجدد امري مذموم نيست.
مسئوليت مشترك پرورش و تربيت كودكان حتي پس از طلاق ادامه پيدا ميكند.
در اين خانواده، پيامدهاي هويت سيال بهتر مديريت ميشود. اين خانواده مأمن امني براي افراد در زندگيِ پُرتنش دوران مدرن است.
ميان روابط دموكراتيك در بيرون خانه (عرصة عمومي) و روابط مدني در درون خانه اشتراكاتي هست. ارتباطِ مبتني بر اعتماد در دموكراسيِ بيروني (اعتماد ميان شهروندان و رهبران) با ارتباطِ مبتني بر اعتماد و عاطفه در درون خانه تشابه دارد. در هر دو عرصه، روابط مبتني بر گفتوگو و تفاهم است؛ در هر دو عرصه، ما بايد خود را براساس لياقت و استعدادمان به ديگران عرضه كنيم؛ تصميمات در هر دو عرصه با خشونت به پيش نميرود. در مجموع، دموكراسي در عرصة عمومي مجموعهاي از اقدامات براي سازماندهيِ بهترِ مشاركت مردم است. همين امر در مورد خانوادة مدني هم صدق ميكند.
ليبراليسم راديكال در دوران مدرن «خانوادة متعارف هستهاي» را در معرض فشار قرار ميدهد، ولي راه رهايي بازگشت به خانوادة مردسالار نيست، بلكه تأكيد بر «خانوادة مدني» است.
سرگرمي مردان در اوقات فراغتشان معمولا ً به همراه اعضاي خانواده است.
يكي از راههاي مبارزه با ناهنجاريهاي جامعه در دوران مدرن تقويت خانوادة مدني است. تغيير الگوي روابط جنسي در بخشي از جامعه را نميتوان ريشهكن كرد، ولي ميتوان آن را به شيوة انسانيتري مديريت كرد.
خانوادة مردسالار اتفاقاً نوستالژيك نيست زيرا (براساس مطالعات مورخين) اين خانوادهها مركز فساد و خشونت عليه زنان و كودكان بودهاند و بازگشت به اين خانواده در دوران مدرن نه ممكن و نه مطلوب است؛ تأكيد بر «خانوادة مدني» راهگشاست.
* اين مقاله پيشتر در نشست علمي دانشجويان دكتراي جامعهشناسي در دانشگاه تهران (15/12/1384) ارائه شده است.
موج جديد ادبيات فمينيستي، كه از 1960 به بعد در اروپا و امريكا اوج گرفته، در مسير نقدِ خود بر نظام سلطه در جامعة غربي، كمتر به ابعاد مدني و واقعاً موجودِ تجربة جوامع غربي توجه كرده و حتي آنها را به حاشيه بُرده است.
فمينيستها در نقدِ وضعيت تبعيضآميز زنان، خانوادة مردسالار را مورد نقد قرار ميدهند و چنان سرگرم اين موضوع ميشوند كه از تأكيد بر بديلِ خانوادة مردسالار، يعني خانوادة مدني، غفلت ميكنند.
فرهنگ مردسالارِ خانوادة گسترده ميتواند در عادات رفتاري خانوادههاي هستهاي نيز تداوم پيدا كند كه در ايران چنين اتفاقي در بخشي از خانوادهها روي داده است.
خانوادة مردسالار نه با مقتضيات دوران مدرن سازگار است و نه ويژگيِ رهاييبخشي دارد و در مقابل خانوادة مدني بيشتر ميتواند در مهار بحرانهاي دوران مدرن به ما كمك كند.
اگرچه آثار اصلاحي تكثيرِ فرد مدني از طريق نهادِ خانواده بهسرعت نمودار نميشود، اما ميتواند نقشي بنيادي در اصلاح جامعه (از طريق توليد فرد مدني) ايفا كند.
جامعة ايران در مرحلة پيشادموكراسي است، اگر ما از مرحلة تمهيد دموكراسي بگذريم، زمينه براي بهبود موقعيت نابرابر زنان مساعدتر ميشود.
راه مهار بحرانهاي اجتماعي بازگشت به خانوادة مردسالار نيست، بلكه راه رهايي توجه دادن جامعه به تحكيم خانوادة مدني است.