هنر

راز




تابلويي از نقاشيهاي ژاله كاظمي بر ديوار اتاق كارم است كه در نگاه اول اثري انتزاعي به چشم مي آيد اما، با دقت در آن، مي شود نيزاري را در پيش زمينه تشخيص داد و رنگهايي آميخته از سبز و قهوه اي و زرد و قرمز در پس زمينه كه چند درخت پاييزي و شايد شعلة آتشي افروخته در جايي آن ميان را تداعي مي كند. تركيب اين رنگها، حسي از گرمايي مبهم پديد مي آورد و برايم يادآور رمز و راز روحيه اي است كه از ژاله كاظمي مي شناختم؛ تا آنجا كه او را شناختم. اين روحيه در نحوة پيدا شدن اين تابلو بر اين ديوار هم ظاهر شد: روز افتتاح آخرين نمايشگاهش در نمي دانم كدام روز از سال 1381 در نمي دانم كدام گالري بود كه پس از دو دور تماشاي تابلوهايش، پرسيد: «كدامها را پسنديدي؟» شمارة تابلوهايي را كه دوست داشتم يادداشت كرد، بدون هيچ توضيحي. و چند هفته بعد تماس گرفت و نشاني دقيق دفتر را گرفت و ساعتي بعد، يكي از آن تابلوها را به عنوان يادگاري فرستاد با نوشته اي در پشتش ـ همين تابلو را. اسمش هست «نجواها»، كه عنوان گويايي است ـ به همان مبهمي احساسي كه مي آفريند.
در آثار ديگرش نيز همين ابهام رازآميز وجود داشت. برخي از آنها، كه در نگاه اول انتزاعي به نظر مي رسيدند، چيزي براي كشف شدن داشتند. در يكي از آنها، دو خط كوچك قوس دار، كه ابرو و چشم بسته اي را مي ساخت، كمك مي كرد تا دريابيم زني با گيسوان بلند سياه، نيمي از رخسار خود را از پس رنگها نشان مي دهد (يا نيم ديگر را پنهان كرده است). در يكي ديگر كه قرمز تند خون رنگي سراسر بوم را با شكلهاي انتزاعي پوشانده، يك پر ناخن رنگ زرد در گودي لانه مانندي توي چشم مي خورد و انگار مرغي جادويي به قول شاملو «به بيضه نشسته» يا آنجا لانة شعله اي است در كمين. يا در تابلويي ديگر، خطهايي با رنگهاي خاكستري تا قهوه اي، تصويري شبه انتزاعي ساخته كه هم مي تواند نقشي از يك درخت عاصي باشد و هم پاي و تنة يك گردباد. حتي در انتزاعي ترين آنها، خطها و رنگهايي آميخته از قرمز و زرد و آبي، گوشه اي از كهكشان را تداعي مي كند.

آثار غيرانتزاعي اش هم آميخته با مهي رازآميز بود. در كمتر تابلوي او، خطها و شكلهاي تيز و شفاف به ياد مي آورم. آنهايي كه با قلم موهاي زمخت نقاشي كرده كه اين ويژگي در طبيعتش هست، مثل تابلويي از نيلوفرهاي مرداب بر سطح بركه اي. اما در تابلوهاي ظريفش هم انگار هر منظره در مهي رقيق پوشيده شده، مثل عكسي كه با فيلتر «فاگ» گرفته شده باشد؛ از جمله منظره اي از دامنة تپه اي كه در جلو تصوير، دهانة سنگچين شدة چاهي بيش از همه خود را به چشم مي كشد كه انگار رازي را در خود پنهان كرده است.

همين چند ماه پيش، در پاييز سال 82 كه در افتتاح نمايشگاهي در گالري گلستان ديدمش، گفت: «باهات تماس مي گيرم، يك كار اساسي دارم.» يادم نيست كلماتش دقيقاً همين ها بود يا نه، اما گفت كار مهمي دارد كه بايد تماس بگيرد و قراري بگذاريم براي موضوعي كه انگار از نظر او مهم بود. چند هفته بعد تماس گرفت و خبر فعاليتهايش در زمينة دوبله را داد (استيون دالدري) و گويندگي به جاي نيكول كيدمن در اين فيلم، و همچنين گويندگي به جاي كتي جورادو در دوبلة مجدد (فرد زينه مان) با مديريت دوبلاژ ابوالحسن تهامي بود. كاظمي سال پيش از آن هم، پس از مدتها كمكاري در زمينة دوبله، در پي موفقيت نمايش نسخة زيرنويس دار (آلخاندرو آمنابار) در سينماهاي تهران، در دوبلة اين فيلم به جاي نيكول كيدمن حرف زد.

باري، آن روز پس از اعلام اين خبر گفت: «اما كاري كه داشتم گفتن اين خبر نبود. براي آن كار، يك روز ديگر زنگ مي زنم تا قرار بگذاريم.» و گذشت و در گرداب زمستانيِ هرساله ام غرق شدم تا دوازدهم فروردين آن خبر سهمگين آمد كه اولش آدم فكر مي كرد كسي قصد شوخي دارد. يا خودش شوخي كرده تا همچنان زني رازآميز باقي بماند. اين جوري شد كه آخرش هم نفهميدم چه مي خواست بگويد و چرا اين قضيه را تبديل به يك راز كرده بود. معمولاً آدمها كه مي گويند بعداً در مورد «فلان موضوع» با هم حرف مي زنيم، لااقل تيترش را مي گويند. اما شايد ژاله كاظمي رازورزي را دوست مي داشت. شايد دوست داشت هر موضوع ساده اي را، همچون يك بازي، تبديل به يك معماي كوچك كند. شايد بازي غافلگيري را دوست مي داشت. حالا تنها حدسي كه مي زنم اين است كه احتمالاً از بيماري مرگبارش (سرطان لوزالمعده، كه نمي دانم اين عضو لعنتي، با اسمي كه رياضيات و زيست شناسي را به ياد مي آورد، در كجاي بدن آدميزاد است) خبر داشته و مي خواسته اين موضوع را با من، به عنوان يك مطبوعاتي باسابقه كه چند بار از او تقاضاي مصاحبه كرده و او هربار نپذيرفته، در ميان بگذارد و مثلاً براي ثبت در تاريخ، اين بار خودش پيشنهاد يك مصاحبة به اصطلاح «عمري» را بدهد. هنوز يادش بود در تابستان 72 كه براي در تدارك شمارة ويژة دوبله بوديم، روزي در نمايشگاه بين المللي تهران كه يك نمايشگاه نقاشي گروهي برپا بود، چقدر براي مصاحبه اصرار كردم و گفتم كه اين شماره بدون حضور او ناقص است (و بود)، اما با خوشرويي و قاطعيت نپذيرفت؛ حتي وقتي او را «بانوي دوبلة ايران» خطاب كردم كه ديدم آشكارا حالتش تغيير كرد و چهره اش باز شد (بعدها هم شنيدم كه اين عنوان را با غرور، از قول من براي ديگران نقل كرده است). پرهيز از مصاحبه هم گمان مي كنم، علاوه بر دلايلي كه مي گفت، در عمقش از همان گرايش او به رازورزي ريشه مي گرفت. عكسش را هم دوست نداشت در مطبوعات چاپ شود. به مناسبتهايي كه خبرهايي از او در چاپ كرديم، حاضر نشد عكسهاي جديدش را براي چاپ بدهد؛ عكسهاي قديمي اش را هم كه نمي شد چاپ كرد.

يك بار كه بالاخره تن به گفت وگويي كوتاه براي شرح فعاليتهايش در زمينة دوبله و گويندگي براي شمارة ويژة صدسالگي سينماي ايران داد، و از چاپ عكسش گريزي نبود، ناچار شديم يكي از عكسهاي قديمي اش را كه به شكل «هاي كنتراست»، گويا در اوايل دهة 1350 در چاپ شده بود، با بريدن اطرافش به شكل قابل چاپ دربياوريم و در قطع 4×3 چاپ كنيم. با وجود دليلي كه خودش براي اين پرهيز عنوان مي كرد، حتي اگر آن را خيلي سرراست به پرهيز زني تعبير كنيم كه در جواني چنان تصويري از خود در ذهنها ثبت كرده كه اينك در ميانسالي و آستانة سني كه بنا بر عرف «سن پيري» شناخته مي شود نمي خواهد آن تصوير را مخدوش كند، به هرحال نتيجه اش افزودن به غلظت همان ابهام بود.

روز پنجشنبه 27 فروردين در تالار بتهوون خانة هنرمندان ايران، كه مراسم يادبود ژاله كاظمي به همت جمشيد گرگين (و با استقبال و ازدحام قابل پيش بيني علاقه مندان) برگزار شد، در دو طرف صحنه دو زن سراپا سفيدپوش با دستكش و سرپوش و روبندة سفيد، همچون دو شمايل سرتاپا سفيد ايستاده بودند كه در نگاه اول كاملاً بي حركت و مجسمه وار به نظر مي رسيدند؛ اما بعد معلوم مي شد كه با مكثهاي طولاني، حركتهايي بسيار بسيار آرام به سرها و دستان خود مي دادند. اين دو شمايل شبحگون شايد كنايه اي از حضور روح آن بانوي پركشيده در آن جمع بود و كنايه اي از زنده بودنش. نمي دانم هدف طراح اين ايده دقيقاً چه بوده اما براي من، اين شمايلهاي سراپا سفيد بي چهره نشانه اي از همان رازورزي ژاله كاظمي بود كه پس از خاموشي اش نيز ـ شايد ناخودآگاه ـ چنين تداوم يافت؛ بخصوص پنهان بودن اين چهره ها يادآور رخ پنهان كردن رازآميز اين سالهايش بود.

ژاله كاظمي در دوازده فروردين 1322 در تهران متولد شد و در دوازده فروردين 1383 درگذشت. آيا در اين تقارن هم رازي بود؟ آنها كه سر در كشف رمز نشانه ها و صور فلكي و معناي روزها و ماهها و سالها و مفهوم تقارن و تركيب اين نشانه ها با يكديگر دارند، قطعاً معنايي براي اين تقارن مي شناسند يا مي سازند. اما حتي من كه سر در اين چيزها ندارم، و علاقه و اعتقادي هم، تصور مي كنم رازي در اين تقارن هست كه از آن سردرنمي آورم و ابزار و دانش كشفش را هم ندارم. اما اين هم برايم تداوم همان احساسي است كه از سي چهل سال پيش با شنيدن صدايش، تماشاي برنامه هايش، ديدن آثارش، و انزواي اين بيست و چند سالش داشته ام: يك زن غيرمتعارف، دور از دسترس، و البته آميخته با راز. آخر مگر آدمي با آن پيشينه و كارنامه و مشخصات، كه درست در سالروز تولدش مي ميرد، مي تواند آدمي معمولي باشد؟

ژاله كاظمي سالهايي از كودكي و نوجواني را در آبادان گذراند. مادرش گيلك و پدرش اهل قفقاز بود. برادرش هوشنگ در سالهاي آغاز رواج دوبلة فيلم در ايران وارد اين حرفه شده بود و خودش در تئاترها و برنامه هاي نمايشي مدرسه فعال بود. اندكي پس از آنكه در سال 1337 به تهران نقل مكان كردند، روزي برادر بزرگ دست خواهر نوجوانش را گرفت و او را به استوديو شهاب برد كه از فعالترين استوديوهاي (1954، هلموت كوتنر) با شركت ماريا شل و برنهارد ويكي در دست دوبله بود و عطاالله كاملي، كه مديريت دوبلاژ را بر عهده داشت، از ژاله كاظمي خواست با گفتن يك جمله به جاي يك زن زندانبان، كار دوبله را آغاز كند: «فيلم را پخش كردند و تا او آمد جمله اش را بگويد رد شده بود. دوباره فيلم را برگرداندند اول صحنه. آن زمان فيلمهاي 35 ميليمتري را قسمت قسمت مي كردند و مي گذاشتند توي آپارات. مثل حالا ويدئو نبود كه حتي يك كلمه و يك جمله را بشود توي يك صحنه تصحيح كرد. بايد يك سكانس ده دقيقه اي يا يك ربعي را پشت سرهم و يكضرب دوبله مي كردند. در آن صحنه همة گويندگان يكي دو صفحه ديالوگ طولاني و سخت داشتند و دخترك فقط يك جملة "از اينجا بريد بيرون" را بايد مي گفت. اين قسمت از فيلم بارها و بارها پخش شد و او هرگز نتوانست آن جمله را بگويد. نه توانست به موقع بگويد، نه توانست مطابق حركت لبهاي بازيگر بگويد، نه با صداي درست گفت و نه با اجراي درست. گوينده هاي قديمي هم كه ديدند تمرينها دارد طولاني مي شود، به بهانة استراحت اتاق را ترك كردند، چون حوصله شان سر رفته بود و به قول معروف جوش آورده بودند. دخترك تنها ماند، باز فيلم نمايش داده شد و باز او نتوانست بگويد. بالاخره عاصي شد و زد زير گريه. اعتمادبه نفسش نابود شده بود، اولين برخوردش با كار اجتماعي يك شكست بود و احتمالاً در آن لحظه داشت از شدت حقارت و سرشكستگي سرنگون مي شد. از آن اتاق تنگ و تاريك آمد به اتاق انتظار و با همان موهاي بافته و كتاني هاي سفيدش گريان فرياد زد: "من هرگز نمي تونم گويندة فيلم بشم! "»1

و ژاله كاظمي آن روز نتوانست وارد دنياي دوبلاژ شود: «دخترك يك ماه بيقرار و بيتاب شد و شبها بي اطلاع اهل خانه بيدار مي ماند و فكر مي كرد و گريه مي كرد. ضربه آنقدر برايش مهلك بود كه غذاي درست و حسابي هم نمي توانست بخورد و مدام ناآرام و بيقرار بود. اين دوره، انگار باعث استحاله و پختگي او شد، چون يك ماه بعد، به برادرش التماس كرد كه او را دوباره به استوديوي دوبله ببرد و گرچه برادرش قبول نمي كرد، اما به هرحال دخترك موفق شد او را راضي كند. دختر روزها را خالي گذاشته بود تا كار كند و شبها مي رفت مدرسة خزائلي و درس مي خواند. هوشنگ اين بار او را به استوديوي دي سي آي (DCI) برد كه در كوچة ملي خيابان لاله زار بود.» در دست دوبله بود و اتفاقاً گويندة نقش پرنسس هفتادساله نيامده بود: «مانده بودند كه چه كنند. دخترك شروع كرد با برادرش پچ پچ كردن كه "تو رو خدا بگو اين رل رو من بگم." اين نقش دو سه صفحه ديالوگ داشت و برادر به هيچ وجه راضي نمي شد. دخترك گفت لااقل حالا كه گوينده شان نيامده و كسي را هم پيدا نكرده اند، بگذارند من آن را تمرين كنم. بالاخره اين اجازه به او داده شد و دو صفحه ديالوگ مفصل جلويش گذاشتند. دخترك صداسازي كرد و جاي پيرزني هفتادساله حرف زد، طوري كه همه و حتي خودش متعجب شده بودند. شش ماه بعد دخترك نقش اول گوي دوبله شده بود. و بعدها به جاي بازيگران بزرگي مثل ... و سوفيا لورن در همة فيلمهايش صحبت كرد.»
در هجده سالگي سفري به رم كرد، جايي كه دوبلة حرفهاي فيلم به زبان فارسي توسط عده اي از ايرانيان مقيم ايتاليا از اوايل دهة 1330 آغاز شده بود. ژاله كاظمي طي شش ماه اقامت در آنجا، در كنار نام آوراني مانند منوچهر زماني، الكس آقابابيان، نصرت كريمي، مرحوم حسين سرشار و كامران در زمينة دوبله فعاليت كرد و تجربه اندوخت. در دهة 1340، كه دوران طلايي دوبله در ايران خوانده مي شود، بر قلة اين حرفه ايستاد و معتبرترين زن گويندة فيلم و يكي از چند دوبلور درجة اول بود كه علاوه بر گويندگي، در زمينة مديريت دوبلاژ هم فعاليت مي كرد.

ژاله كاظمي همزمان با كار به تحصيل هم ادامه داد؛ از دانشگاه ملي در رشتة علوم سياسي ليسانس گرفت و از دانشگاه كاليفرنياي جنوبي (با بورس تلويزيون) فوق ليسانس تعليم و تربيت: «علوم سياسي را شبانه مي خواندم و با كمال تعجب شاگرد اول شدم. تحصيل در رشتة علوم سياسي اشتباه بود. فكر مي كردم رشتة جذاب و شيريني است اما در سال دوم متوجه شدم كه لااقل من براي اين رشته ساخته نشده ام. به نظرم سياست يك بازي ماهرانه و البته گاهي هولناك است، و من اين بازي را دوست نداشتم.»

صداي كاظمي بر لبان بزرگترين ستاره هاي سينماي جهان آمد و در فيلمهاي ايراني نيز به جاي بازيگران مشهوري صحبت كرد. صداي مخملي و آرامبخش او، وقار و اعتمادبه نفسي را تداعي مي كرد كه درعين حال سرشار از احساس بود. او معمولاً صداسازي نمي كرد و افزودن چاشنيهاي اندك به همان صداي هميشگي اش، هم بر چهرة سوفيا لورن مي نشست، هم اليزابت تيلر، هم جولي اندروز. بااين حال يكي از شاهكارهاي او دوبلة اليزابت تيلر در فيلم (1966، مايك نيكولز) در نقش زني عصبي و پرخاشگر و الكلي بود. يك درام پرتنش خانوادگي كه تيلر و ريچارد برتن، در زماني كه هنوز زن و شوهر بودند، شايد يك موقعيت شخصي را به نمايش مي گذاشتند. ژاله كاظمي زماني كه پرخاش مي كرد و فرياد مي زد، اقتدار و اعتمادبه نفس و تحكم بيمارگونة نقش را بازتاب مي داد و هنگامي كه آرام حرف مي زد، با درك درست نقش، لحني پركنايه و نيشدار داشت. در دوبلة جاودانة فيلم (1965، رابرت وايز) هم به جاي جولي اندروز سنگ تمام گذاشت و متناسب با فضاي عمومي فيلم، شيرين و دوست داشتني و دلپذير بود. وقتي مارياي خيس شده در برابر اعتراضهاي كاپيتان فون تراپ با او بگومگو مي كند، شيريني نقش را با قاطعيت مي آميزد و هنگامي كه پس از ترك موقت خانة كاپيتان، در اوج نااميدي بچه ها بازمي گردد و بچه ها شادمانه با او همسرايي مي كنند، آه كشدار ژاله كاظمي، پس از دهها بار تماشاي فيلم، هنوز تنم را مي لرزاند.

گويندگي هاي ژاله كاظمي در كنار دوبله هاي مهين كسمايي به جاي آدري هپبرن، مرحوم تاجي احمدي به جاي جين فاندا و ناتالي وود، رفعت هاشمپور به جاي سوزان هيوارد و اينگريد برگمن، و برخي از دوبله هاي شهلا ناظريان، نيكو خردمند، فهيمه راستكار و... جزو بهترين هنرنمايي هاي زنان دوبلور ايراني است.
ژاله كاظمي از سال 1348 كار در تلويزيون را هم آغاز كرد و مشهورترين برنامه اي كه بود كه به معرفي برنامه ها و گفت وگو با برنامه سازان مي پرداخت: هم به كارهايم اضافه شد. چند سالي با تهيه كننده كار كردم و بعد خودم تهيه كنندة كارهايم شدم. از آن به بعد، هم تهيه كننده و هم مجري بودم. تا اينكه سازمان تصميم گرفت مسئوليتهاي بيشتري به من بدهد. در سالهاي آخر مدير اجرايي سيزده برنامة تلويزيوني بودم كه از شبكة يك پخش ميشد. در واقع، مدير گروه اجتماعي شبكة يك بودم كه هر ماه سيزده برنامه توليد ميكرد.»

صداي زيباي ژاله كاظمي و شركت او با آن چهرة دلپذيرش در دوبلة بسياري از فيلمهاي ايراني، همراه با شهرتي كه از طريق برنامه هاي تلويزيوني به دست آورده بود، باعث شد بارها با پيشنهادهايي براي بازي در فيلم روبه رو شود؛ اما او كه زني كمال طلب و نخبه گرا بود، در برابر اين پيشنهادها مقاومت كرد ضمن آنكه: «مادرم هيچوقت اجازه نداد. مي گفت: يا بازيگري سينما يا من! يك بار هم (بهمن فرمان آرا) را پذيرفته بودم تا فخرالنسا را بازي كنم، شب كه به خانه آمدم، مادرم چمدانهايش را بسته بود. البته از اينكه بازي نكردم پشيمان هم نيستم، چون فكر ميكنم لااقل در آن زمان مادرم درست فكر مي كرد. با را در سال 1355 كه هرگز پخش نشد با داريوش مهرجويي كار كردم. گروهي بوديم كه به قلعه صعود كرديم و كار هم كاملاً بداهه سازي بود. من در فيلم به جاي خودم بودم اما آنجايي كه به داستان مي پرداختند، من نقش مادر حسن صباح را بازي مي كردم. هنوز هم دوستاني كه دركار سينما هستند هرازگاهي به ياد من مي افتند و از سر لطف مرا دعوت به بازي مي كنند.»
ژاله كاظمي در سالهاي نوجواني، سه سال هم نقاشي مي كرد اما بعدها به دليل مشغلة فراوان، نقاشي را رها كرد تا اينكه پس از انقلاب، بار ديگر نقاشي را از سر گرفت. او كه در سالهاي پس از انقلاب، بيشتر ساكن امريكا بود، در سال 1362 نخستين نمايشگاه آثارش را برگزار كرد و از آن پس آثارش در چندين نمايشگاه گروهي و انفرادي در ايران و امريكا به نمايش در مقاله اي با عنوان "تعويض اسبها" نوشت آدمي كه گويندة فيلم و مجري تلويزيون بوده حالا رنگ و بو و عطر صدايش را به بوم نقاشي منتقل كرده است.»

نامهرباني با اهل دوبله در اين سالها شامل ژاله كاظمي هم شد؛ به علاوه كه او، به عنوان يكي از چهره هاي شاخص و محبوب تلويزيون پيش از انقلاب، در سيماي جمهوري اسلامي ايران هم جايي نداشت. جدا از وجه سياسي اين طرد و انزوا، همچون ساير عرصه ها، او هم مانند عده اي ديگر از همكارانش، با دو دهه موفقيت، مورد حسد برخي از كوتولـه هاي اهل حرفه نيز بود و خيلي ها خوش مي داشتند براي مهيا شدن ميدان، آدمهاي درجه يك طرد و منزوي شوند. ژاله كاظمي با روحيه اي كه داشت، اين فضا را تاب نمي آورد و حتي زمانهايي كه در وطن بود، خود را با بوم و رنگ مشغول مي كرد. البته با عوض شدن فضا در دوره هايي، جسته وگريخته در خارج از تلويزيون به گويندگي مي پرداخت كه البته برخي از اين آثار براي پخش در تلويزيون بود. گفتار متن برخي از برنامه ها دربارة سينما را مي خواند؛ گويندة چند آنونس و تيزر و فيلم مستند بود؛ تا پيش از رواج صدابرداري سر صحنه، در چند فيلم به جاي بازيگران ايراني (از جمله فريماه فرجامي و هما روستا) حرف زد و البته در دوبلة چند فيلم و سريال خارجي هم شركت كرد. ولي موارد حضورش به عنوان مدير دوبلاژ در اين سالها اندك، و آخرينشان همين مديريت دوبلاژ و گويندگي بود.
در مورد اينكه آيا ژاله كاظمي از بيماري مرگبارش خبر داشته يا نه، چيزهاي متناقضي شنيده ام. اما اگر هم خبردار شده باشد، در همين هفته هاي آخر بوده. زني چون او حيف بود كه مدت طولاني بستري و زمينگير باشد و شاهد نگاههاي ترحم انگيز و حسرتخوار عيادت كنندگان. حسرتي هم اگر هست، كه هست و مداوم هم هست، يك بار با اين شوك بيشتر زيبندة اوست.

پي نوشت
1) همة نقل قولها از: «همه بريد بيرون»، ژاله كاظمي، ماهنامه فيلم ، شمارة 315، ارديبهشت 1383.

به ياد ژاله كاظمي، گوينده و نقاش 1322-1383

‎هوشنگ گلمكاني































 

[ Movable Type ] + [ Persian Tools ]