به بهانة اكران فيلم فريدا در كشورهاي گوناگون فرصتي پيش آمد تا فريدا خالو كه از نقاشان برجستة جهان است بيشتر معرفي شود. اين فيلم، به كارگرداني جولي تيمور (Julie Taymor) و بازي سلما هايكSalma) (Hayck در نقش فريدا، در مكزيك كشور نقاش ميگذرد. منتقدان امريكايي آن را يكي از مهمترين فيلمهاي سال خوانده و از آن تمجيد كردهاند. همچنين سلما هايك براي بازي در اين فيلم نامزد جايزة بازيگر نقش اول زن در اسكار 2003 شده است.
جولي تيمور، كارگردان فيلم، در 15 دسامبر 1952 در ماساچوست به دنيا آمد. او در رشتة تئاتر تحصيل كرده است و از پروندة سينمايياش ميتوان به تهيهكنندگي فيلم شيرشاه و فيلم تينوس محصول 1999 در مقام تهيهكننده، فيلمنامهنويس و كارگردان و همچنين كارگرداني چندين فيلم مستند اشاره كرد.
سلما هايك نيز يكي از شخصيتهاي شناختهشدة هنري در مكزيك است. او در 1991 مكزيك را ترك گفت (در آن زمان در مكزيكوسيتي ستارة اپراي مشهوري بود) و به لسآنجلس عزيمت كرد. وي خود از تهيهكنندگان فيلم فريدا نيز هست و همينطور از شيفتگان او. هايك در يكي از مصاحبههاي خود ميگويد: «من نميتوانستم به خود اجازه دهم كه اين فيلم ساخته شود مگر اينكه آنقدر رشد كرده باشم تا در نقش فريدا بازي كنم.»
اما فريدا خالو يكي از شاخصترين نقاشان سبك سوررئاليسم مكزيك است. نقاشي كه تا آخرين لحظههاي زندگي، با وجود وضعيت بسيار بد جسمي، نقاشي كرد و آثار بسيار زيادي از خود باقي گذاشت. افسانة فريدا با تولدش در 6 جولاي 1907 آغاز شد. مادرش مكزيكي بود و پدرش متولد آلمان و يك يهودي مجارستانيتبار به شمار ميآمد. فريدا از آغاز نوجواني دختري متفاوت بود. حتي لباس پوشيدنش با خواهرانش تفاوت داشت. در جواني تصادفي مرگبار داشت كه او را تا مرز نيستي پيش برد و تا آخر عمر نيز از عوارض آن در رنج بود. او بعد از تصادف تا مدتي حتي نميتوانست راه برود. اما نيروي عجيبي كه در فريدا وجود داشت او را به زندگي بازگرداند.
سپس دورههاي خيلي جدي نقاشياش و آشنايي نزديكتر او با ديهگو ريورا، كه از نقاشان مطرح و نامي مكزيك بود، آغاز شد. در ادامة اين آشنايي، احساسي عاشقانه بين آن دو بهوجود آمد كه منجر به ازدواجشان شد و رابطة پرفراز و نشيبشان كه تا آخر عمر ادامه يافت شكلي ديگر گرفت. فريدا، با وجود اختلاف سن زياد با ريورا و ظاهر ناخوشايند او كه بسيار چاق بود، عاشقش شد. شكل اين ارتباط تأثير عميقي در روح او و همينطور در نقاشيهايش بهجا ميگذاشت. بهگونهاي كه در يك دوره، بعد از اختلاف با ريورا، موهاي بلندش را از ته كوتاه كرد كه چند اثر برجسته از اين دوره باقي است. بعد از آن هم بهنوعي به نيويورك گريخت و در آنجا نمايشگاه بزرگي برپا كرد. شخصيت فريدا ابعاد گوناگوني داشت، از ذهنيت بسيار قوياش در برخورد با مسائل تا ظاهر متفاوت او و فعاليتهاي مختلف اجتماعي و سياسياش. اما از آنجا كه خودش تمايل داشت و لذت ميبرد كه سرگذشتش را همچون نقاشيهايش در پردهاي از ابهام و راز نگاه دارد، ما هرگز نميتوانيم تمام حقيقت را دربارة او و رابطهاش با ريورا بدانيم. روايتهاي گوناگون از زندگياش آن را شبيه افسانه ميكند، افسانة فريدا...
فيلم با نمايي از فريدا شروع ميشود كه روي تخت خوابيده و چند نفر تخت او را حمل ميكنند و پشت يك ماشين ميگذارند. اين صحنه مربوط به روزهاي آخر زندگياش است، موقعي كه براي آخرين بار در نمايشگاهش حاضر شد در حاليكه به دليل ناتواني حركتي قدرت راه رفتن و حتي نشستن نداشت. از اين نما يك فلاشبك به دوران نوجوانياش داريم و فيلم با يادآوري خاطرات در ذهن فريدا شروع ميشود. موفقترين جنبة فيلم بارز كردن اين بخش از زندگي و كارهاي فريداست. فيلمساز سعي كرده اين سوررئاليسم را به طرق مختلف نشان دهد. مثلاً در يك فلاشبك كل ماجرا را در ذهن فريدا دنبال ميكند و در جاهاي ديگر وقايع داستان را از داخل تابلوهاي فريدا بيرون ميكشد. به اين صورت كه يك تابلو از فريدا را به وسيلة عناصر صحنه بازسازي ميكند، يعني در صحنه يكي از تابلوهاي فريدا را ميبينيم كه عناصر آن جان ميگيرند و سير داستان از درون تابلو ادامه پيدا ميكند، مثل فصل عروسي فريدا و تابلو معروف عروسياش. البته چون كارگردان با تئاتر آشنايي كامل داشته است در اين طراحي تابلوها در صحنه و خلق فضايي سوررئال موفق بوده است.
فريدا را در حاليكه در راهرو مدرسه ميدود و دختر جوان و شادابي است ميبينيم و بعد جريان تصادفش را. در اين صحنه هم دست و پنجه نرم كردن فريدا با مرگ با بياني سوررئال (پيدا شدن موجودات خيالي و فضاهاي غيرواقعي و درگيري فريدا با آنها) به تصوير كشيده شده است كه از يكي از نقاشيهايش الهام گرفتهشده. فيلمساز در بيان سوررئاليسم فريدا بسيار تلاش كرده است اما در مورد رابطة فريدا و ريورا برخوردي از منظر فرهنگ امريكايي دارد، در حاليكه مشخصههاي رابطة اين دو بسيار عميقتر و پيچيدهتر مينمايد. ريورا، سواي نقاش بودن، از شخصيتهاي مهم اجتماعي و سياسي نيز بوده است. براي مثال، وقتي راكفلر امريكايي سفارش نقاشي ديواري بزرگي را در يكي از ساختمانهاي خود به او ميدهد، به دليل اينكه نقاشي ريورا بسيار اجتماعي بوده و مضموني سياسي (كمونيسم در آن زمان) داشته دستور تخريب آن را ميدهد كه اثر بسيار بدي بر ريورا ميگذارد.
اين موضوع در فيلم مطرح ميشود اما نگاه كارگردان، بيش از جنبههاي شخصيتي اين دو نفر، معطوف رابطة عاشقانة آنها و مسائل پيرامون آن است. منتقدان مكزيكي هم به همين دليل كه بازي هايك متأثر از نگاه امريكايي فيلم است او را سرزنش كردهاند، ولي خود هايك ميگويد: «فريدا فيلم مستند نيست. منتقدان مكزيكي ميخواهند يك بيوگرافي تماشا كنند در حاليكه نشان دادن زندگينامة قهرمان فيلم در دو ساعت امكانپذير نيست.»
به نظر ميرسد خود هايك نيز، در مواجهه با شخصيت پيچيده و عميق فريدا، كمي اعتمادبهنفس خود را در بازي از دست ميدهد. بازي او در فصلهاي آغاز فيلم چندان پخته و جاافتاده نيست. اما هرچه زمان بيشتري از فيلم ميگذرد، تسلط بيشتري پيدا ميكند و حس بهتري ارائه ميدهد. البته پرداخت شخصيت هنرمندي با اين ويژگيها، همانطور كه خود هايك ميگويد، در دو ساعت چندان آسان نيست، اما شايد اگر به فرهنگ و نمودهاي فرهنگي فريدا و كشورش دقت بيشتري ميشد راههاي بهتري براي شخصيتپردازي يافت ميشد. نكتة جالب ديگر شباهت عجيب چهره و قامت هايك به فريداست كه بسيار خوشايند است و بخصوص در بازسازي تابلوها، صحنهها زيبا و چشمگير از آب درآمده.
فيلم در بيان سوررئاليسم زنانه و حالت و تأثرات فريدا از محيط و دخالت مستقيم آن در كارش گوياست و در زنده كردن ياد و نام فريدا حركتي تحسينبرانگيز است. دست آخر اينكه خاطرهاي زيبا از زني هنرمند و انساني بزرگ در ذهن تماشاگر بر جاي ميگذارد.
الهام عليرضايي